تبلیغات
آواتار نیوز - فریاد آتش : فصل 2 - قسمت 8

درباره سایت

سلام ، به آواتار نیوز فاز هفتم خوش آمدید
آواتار نیوز در بیست و دوم تیرماه سال 1393 توسط محمد امین عبیدی تاسیس شد و تا تیر ماه سال 1395 شش فاز را پشت سر گذاشت در همین مدت نویسندگان زیادی به آن پیوستند و نویسندگان زیادی از آن رفتند . در 5 تیرماه 1395 مطالب قبلی (فاز 1 تا 6 ) وب آواتار نیوز به وب سایت "آواتار نیوز بایگانی" منتقل شد و تمامی مطالب جدید در قالب فاز هفتم و ظاهری نو و آراسته پخش خواهد شد .
در صورتی که میخواهید مطالب قبلی را مطالعه کنید میتوانید از منوی دوستان آواتار نیوز وارد وب سایت اواتار نیوز بایگانی شوید .

بایگانی

نویسندگان

منتشر شده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

فریاد آتش : فصل 2 - قسمت 8



این قسمت از فریاد آتش را میتوانید در ادامه مطلب بخوانید ....
لطفا تمامی نظرات ، پیشنهادات و انتقاداتی که نسبت به داستان دارید را در همین مطلب بفرستید تا توسط خود نویسنده "مانی خانزاده" و در صورت لزوم توسط منتشر کنند پاسخ داده شود . یقینا نظرات شما در ادامه اتفاقات داستان تاثیر گذار است .
فصل دوم  ، آخرین فصل داستان فریاد آتش خواهد بود

--------------------------------

قسمت هشت فصل دو

" پس، کگین و میانگ در زندان هستند ؟ "  پیرزن گفت :" درست است . میانگ  به عنوان یک قاتل بالفطره در زندان مخفی دایلیست . کگین هم در زندان قوم آتشه . نقشه ای برای نجات آن ها داری ؟  " کازو کمی فکر کرد . سپس نقشه ی قوم آتش را از درون کیفش بیرون آورد . سپس روی نقطه ی زندان قوم آتش ، علامت گذاری کرد . بعد نقشه ی امپراطوری خاک را در آورد و زندان مخفی دایلی را نیز علامت زد .

سپس دوباره فکر کرد و گفت : " ما هم اکنون در شهر جمهوری هستیم . در تنها جنگل این شهر . در قلب شهر .... خب ، فاصلی ما تا دو زندان یکسانه. یعنی ما در بین فاصلیه ی زندان دایلی و زندان قوم آتش هستیم . برای نجات آن ها باید دو گروه داشته باشیم .  " لیان گفت : " برای چی ؟ "   کازو گفت : " تا اگر یکی از دو گروه گیر بیفتد ، حواس تمام مردم به آن ها پرت شود . این گونه می توانیم به یکی از زندانیان دست پیدا کنیم ... " لیان به او نگاه کرد و گفت : " اگر یکی از دو گروه گیر بیفتد آن وقت چه ؟ " کازو با اخم به نقشه نگاه کرد و گفت : " فعلا باید امیدوار باشیم تا کسی گیر نیفتد ...  "   

پیرزن آهی کشید و گفت : " الان نباید به فکر این چیز ها باشیم ... بیایید نقشه ای بکشیم تا بتوانیم آن ها را نجات دهیم . گ کازو سرش را به نشانه ی بله تکان داد . سپس گفت : " برای اجرای نقشه به چند وسیله احتیاج داریم . برای اینکه بتوانیم از سیستم امنیتی زندان ها عبور کنیم ... " اما لیان حرفش را قطع کرد و گفت :" صبر کن . مگر ما می دانیم که سیستم آن ها چگونه کار می کند . ؟ " کازو لبخندی زد و گفت : " من خودم آن ها را طراحی کردم . امیدوارم بتوانیم رد بشویم چون خیلی سیستم پیچیده ای طراحی کرده ا م . " لیان زمزمه کرد : " خیلی ممنون ... "

کازو ادامه داد : " هوش و استعداد من ، قدرت آواتار ی تو ، باز هم هوش و استعداد من بعلاوه ی نبوغ من . راضی شدی ؟ "  لیان لبخند زد و بلند شد . سپس درحالی که از اتاق خارج می شد گفت : " بله راضی شدم . " سپس در را محکم بست .

کازو با تعجب گفت :" من که چیز بدی نگفتم ... "   

****

کگین حروفی که بر عکس روی کاغذ نوشته شده بود را رو بروی آینه قرار داد تا قابل خواندن شود :

 سلام

عقاب باهوش ما از دست عموی ناتنی ات فرار کرده و به قفس ما برگشته . گفتم شاید در آن زندان خوشحال شوی . فکر  فرار که به سرت نزده ؟

امیدوارم نزده باشد چون پدرت ناراحت می شود .  ولی اگر کسی به جز تو خواست فرار کند ما به او کمک می کنیم  . یک نفر هم برای ملاقات آن جا میای . گمان کنم وکیل است چون درباره ی آزاد شدن تو حرف می زد . فکر کنم اسمش چیزی شبیه .... ولش کن . نمی دانم .امیدوارم بهت بدنگذرد .

                                                                                                                             مادرت

کگین عینکش را به چشمش نزدیک کرد . سپس لبخندی از روی رضایت زد . بالاخره پیرزن زمان فرار آن ها را گفته بود . دیگر از فضای زندان خسته شده بود . همچنین خوشحال بود کهعقاب باهوش به خانه برگشته ... خیلی ومقت بود او را ندیده بود . همچنین میانگ زنده بود . این جای خوشحالی داشت که دوستان قدیمی دوباره متحد شده اند . خیلی خوب است .....

نیلوفر سفید دوباره درحال پا گرفتن است .....

****

لیان کتوجه ورود کازو به اتاق نشد . همچنان چشمانش را بسته بود و به حالت تمرکز عمیق رفته بود . کازو سرفه ای کرد تا حضور خود را اعلام کند . اما لیان به او محل نگذاشت . کازو اخم کرد . سپسبا لحنی کنایه آمیز گفت : " چه تمرکزی ...." لیان چشمانش را باز کرد . سپس با بی حوصلگی گفت : " چه کار داری ؟ " 

کازو گلویش را صاف کرد . سپس گفت : " می خواستم به خاطر چند ساعت پیش منو ببخشی ... فکر نمی کردم که آواتار باشی بخاطر همین .. یکم امتحانت کردم ... می دانی .. پدرم .." لیان حرفش را قطع کرد و گفت : " به تو گفته بود که آواتار مرده و دیگر هیچ آواتاری روی کار نمیاید . درست است ؟" 

-      درست است .

-      خب ....  من هم رفتار خوبی نداشتم . همچنین ، حق داشتی که این کار را بکنی . بهرحال عضو نیلوفر سفید هستی و باید بفهمی که پیرزن چه کسی را در خانه اش راه داده و از او نگه داری می کند . درواقع من مرده بودم .... اما راوا هنوز در بدنم بود . ارتباطمان هنوز قطع نشده بود . ضعیف بود ولی از همان انرژی اش هم برای نجات من استفاده کرد . اما دیگر توانایی هایم را از دست داده بودم ....

-      یعنی از مرگ بازگشتی ؟ پس افسانه ی زامبی ها واقعیت دارد .... اما حالا چگونه افزارندگی می کردی ؟

-      لیان لبخند زد و گفت : " به لطف کورا ... . " سپس به کازو نگاه کرد و گفت  :" تو خیلی باهوشی . واقعا هم پراستعدادی . اما واقعا چگونه می خواهی از سیستمی که خودت به بدترین و وحشتناک ترین شکل طراحی اش کردی ، رد بشوی . به گونه ای هم که گیر نیفتی ؟ "

-      کازو عینکش را پایین برد و گفت :" این دیگر با من . جوری رد می شویم که دیگران باور نکنند که ما رد شده ایم . راستی .... متاسفم که کگین ، برادرت و میانگ  به خاطر پدر من در زندان هستند . " لیان دستانش را مشت  کرد اما لبخندی زد و گفت : " ممنون .... ما باید آن ها را نجات دهیم ... " کازو با رضایت گفت : " باید .... " 

نظرات

  1. Today, I went to the beach front with my children. I found a sea shell and gave it
    to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She placed the shell to her ear and
    screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
    She never wants to go back! LoL I know this is
    totally off topic but I had to tell someone!
  2. Thank you, I have recently been looking for information approximately this topic
    for ages and yours is the best I've came upon till now.

    But, what concerning the conclusion? Are you positive in regards to the supply?
  3. Excellent post. I was checking constantly this blog and I am impressed!
    Extremely useful info specifically the last part :) I care for such info much.
    I was seeking this particular information for a very long
    time. Thank you and best of luck.

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.