تبلیغات
آواتار نیوز - فریاد آتش : فصل 2 - قسمت 7

درباره سایت

سلام ، به آواتار نیوز فاز هفتم خوش آمدید
آواتار نیوز در بیست و دوم تیرماه سال 1393 توسط محمد امین عبیدی تاسیس شد و تا تیر ماه سال 1395 شش فاز را پشت سر گذاشت در همین مدت نویسندگان زیادی به آن پیوستند و نویسندگان زیادی از آن رفتند . در 5 تیرماه 1395 مطالب قبلی (فاز 1 تا 6 ) وب آواتار نیوز به وب سایت "آواتار نیوز بایگانی" منتقل شد و تمامی مطالب جدید در قالب فاز هفتم و ظاهری نو و آراسته پخش خواهد شد .
در صورتی که میخواهید مطالب قبلی را مطالعه کنید میتوانید از منوی دوستان آواتار نیوز وارد وب سایت اواتار نیوز بایگانی شوید .

بایگانی

نویسندگان

منتشر شده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

فریاد آتش : فصل 2 - قسمت 7

داستان


این قسمت از فریاد آتش را میتوانید در ادامه مطلب بخوانید ....
لطفا تمامی نظرات ، پیشنهادات و انتقاداتی که نسبت به داستان دارید را در همین مطلب بفرستید تا توسط خود نویسنده "مانی خانزاده" و در صورت لزوم توسط منتشر کنند پاسخ داده شود . یقینا نظرات شما در ادامه اتفاقات داستان تاثیر گذار است .
فصل دوم  ، آخرین فصل داستان فریاد آتش خواهد بود

-----------------------------

قسمت هفت فصل دو

کازو از پسر روزنامه فروشی که در سر خیابان ایستاده بود روزنامه ای خرید تا ببیند پدرش از فرارش با خبر شده یا نه ؟ که البته می دانست اگر پدرش چیزی فهمیده آن را در روز نامه منتشر نمی کند .

کازو به تیتر ها نگاه کرد :

صنایع کارخانه تسحیلات نظامی آتشخان توسعه جدیدی به طر ح های خود داده

اعتصاب غذای کارگران کارخانه تولید غذای سرد در پی اعتراضات مردم

مرحله نهایی مسابقات پرو بندینگ ، امشب در تالار اصلی مسابقات پروبندینگ : تقابل شانس و قدرت ... آیا کلم پیچ ها باز هم شانس می آورند یا ولف بتس کار آن ها را یکسره می کند ؟

کازو با خود گفت :" عمرا کلم پیچ ها ببرند . مگر الکیست ؟  " در همین افکار بود که ناگهان صدای همهمه ی ای را در پشت سرش شنید . برگشت تا ببیند چه خبر شده . یکی از مردمی که در حال تماشا بود رو به کازو گفت : " باز هم این گروه خرابکار سر و کله شان پیدا شده . ول کن نیستند ... " سپس راهش را کشید و رفت . کازو مدت ها بود در شهر جمهوری نبود ، پس اتفاقات زیادی رخ داده اند .

کازو جلوتر رفت تا ببیند چه شده . یک مرد غولپیکر بالای سر پیر مردی زخمی ایستاده بود و به او زور می گفت : " یا پول ما را می دهی یا با رییس ما طرف هستی ... "

مرد سالخورده با ناله گفت : " من که هفته ی پیش به شما پولتان را دادم ....  دیگر چه می خواهید ؟ " کاوز با خودش فکر کرد که اگر به پیرمرد کمک کند چه می شود ؟ خب خودش هم کتک می خورد . نه نمی صرفید .

اما ناگهان به یاد روبات های کوچکی افتاد که در کوله پشتی اش داشت . آینه ای هم روبروی او قرار داشت . نقشه ی خوبی بود .   این گونه نه زخمی می شد و نه به پیر مرد آسیبی می رسید .

کازو یکی ازآن ها را در آورد و به سمت گردن مرد پرت کرد . سپس جوری قایم شد که تصویرش در آینه پیدا باشد . روبات با برخورد با مرد  ، چنگکی را درآورد و با آن مرد را گاز گرفت . مرد از درد فریادی کشید و به اطراف نگاه کرد . ناگهان تصویر پسری نوجوان را جلوی خود دید . پسر گفت :" اگر می توانی بیا من را بگیر .... " سپس به سمت پشت حرکت کرد . مرد دوان دوان به سمت او به راه افتاد . خوشبختانه آن قدر باهوش نبود که بتواند فرق بین تصویر در آینه با تصویر واقعی را بقهمد .

 نقشه ی کازو گرفت ،  مرد خلافکار محکم با آینه برخورد کرد و با صورتی زخم و زیلی روی زمین افتاد . کازو از این فرصت استفاده کرد و دست پیرمرد را گرفت و او را از کوچه ها ی پیچ در پیچ فراری داد .  وقتی به جایی رسیدند که دیگر افراد مرد نمی توانستند او را پیدا کنند گفت : " نزدیک بود آسیب ببینی . " پیرمرد با دهانی بی دندان لبخند زد و گفت : " ممنونم پسرم ممنونم . تو مرا نجات دادی ..." کازو بلند شد و خاک های لباسش را تکاند . سپس در جواب پیرمرد گفت : " خواهش می کنم پدر جان . فقط هر موقع که دوباره آن ها را دیدی با این وسیله بزن تو سرشان . " سپس چوبی کوچک را در آورد و دگمه ی آنرا فشار داد . ناگهان چوب به چماقی فلزی با تیغه ای روی سر آن تبدیل شد . کازو چوب را به پیرمرد داد و گفت : " خداحافظ . راستی امشب بازی را فراموش نکنی ... " سپس به راهش ادامه داد .

در راه با خود فکر کرد : " این هم یک کار خوب دیگر.... "

*****

لیان با ضربه ای آتشین با پا به مدلی که از گل ساخته بود زد . گل ذوب شد و کم کم روی زمین ریخت . لیان با آب افزاری آب موجود در گل را جدا کرد و با آن تیغه هایی یخی ساخت و به اطراف پخش کرد .

ناگهان پسری از پشت سر فریاد زد : " هی حواست کجاست ... نزدیک بود کور شوم . " لیان به پشت سر نگاه کرد پسری قد بلند و با عینکی خلبانی بر روی سر را دید .

لیان لبخند زد و گفت : " متاسفم . داشتم تمرین آب افزاری می کرد م . " کازو اخم کرد و گفت : " اگر آب افزار باشی که نیاز به تمرین نداری ... یا اینکه .... صبر کن ببینم ... تو آواتاری؟ وای باورم نمیشود "  سپس تعظیم کرد و گفت " مرا به خاطر رفتارم ببخشید . "  لیان خندید و گفت : " نه ، اشکالی ندارد . به هر حال تقصیر من بود . من لیان هستم . " کازو هم گفت : " من هم کازو هستم . من یک مخترعم ."

 ناگهان پیرزن از در خانه بیرون آمد و گفت : " کازو ... چگونه ..." اما کازو حرفش را قطع کرد و گفت : " داستانش طولانی است . اما وقتی فهمیدم که بقیه ی افراد در زندان هستند ، سعی کردم فرار کنم . "

لیان به سمت کازو رفت و گفت : " از کجا فرار کردی ؟ از زندان ؟ "

یجورایی . زندان نبود ولی برای من حکم زندان داشت . در واقع من ..... من پسر رایوکاوا هستم .

لیان ناگهان حالت مبارزه گرفت و گفت  : " تو پسر رایو کاوا هستی ؟ " کازو دستانش را به حالت تسلیم بالا برد  و گفت : " من که گفتم . آن جا برایم زندان بود . به خاطر تمام کارهایی که پدرم کرده ، متاسفم .... " لیان هنوز در حالت مبارزه ایستاده بود .

او با اخم گفت : " تو گفتی مخترعی . پس تو همان مخترع جوانی هستی که تمام تسلیحات نظامی آزوری را تامین می کند ؟ "

کازو سرش را پایین انداخت و گفت : " درست است ... اما حالا دیگر پشیمانم . در واقع این ها همه اش نقشه ای بود از طرف پیرزن . هی پیرزن من هیچ وقت اسم تو را نفهمیدیم .... اسمت چیست .؟ " پیرزن لبخند زد و گفت : " من اسمی ندارم . به خاطر همین به همه جا می توانم بروم .. "  

ناگهان چهره ی لیان تغییر کرد و گفت : " اگر خیانت کار بودی راستش را به ما نمی گفتی . پس نیستی . به خاطر همین از تو عزر می خواهم . " کازو خندید و دستی به سرش کشید و گفت : " ممنون که منو قبول کردید ."

 

نظرات

  1. I have been exploring for a little bit for any high-quality articles or blog posts on this kind of space .
    Exploring in Yahoo I eventually stumbled upon this web site.
    Reading this info So i am happy to show that I've a very excellent uncanny feeling I came upon just
    what I needed. I so much unquestionably will make certain to do not fail
    to remember this site and provides it a glance on a continuing basis.
  2. You really make it seem so easy with your presentation but I find this matter to be actually something that I think I would never understand.
    It seems too complicated and very broad for me.
    I'm looking forward for your next post, I will try to get the hang of it!
  3. خیلی هم قانع کننده بود
    ولی راستش من فقط دارم یه داستان مینویسن و بقیه به عهده برادرامن
    من هرقسمت رو بعد از نوشته شدن برسی میکنم تا وقتی کامل شد شردع کنیم به ویراستاری و بازنویسیش میکنیم
    نگران عجله ای شدنشون نباشید
  4. درواقع این داستان دقیقا بعد لوئن نیست بهمین خاطره که با لوئن ارتباطی برقرار نمیشه . در نتیجه ترتیب خاصی رو برای یادگیری عناصر نمیشه گفت . درثانی این داستان حدود نه ماهه که در حال ویراستاری و بازنویسی شدن ٬ میشه پس نمیشه گفت با عجله نوشته شده . در ضمن من به شما توصیه میکنم که یک طرفه به قاضی نرید چون این داستان با داستان های دیگه ای که قراره از آواتار نیوز منتشر بشه در ارتباطه و رشته ی محسوسی بینشون دیده خواهد شد . پس لطفا زود قضاوت نکنید ........

    اما درباره نظر اولتون میخام بگم که من اصن هیچ علاقه ای به رابطه کوراسامی ندارم که بخام ازش در داستان استفاده کنم . همونطور هم که آقای عبیدی گفت این داستان دقیقیا بعد کورا نیست که به کراسامی ربط داشته باشه .

    در آخر باز هم توصیه میکنم که این قدر زود قضاوت نکنید چون ممکنه اشتباه کرده باشید
  5. پس بازم شکل داره و اینه که توش هیچ حرفی از لوئن گفته نشده و اگه دنباله لوئن هستش چطوری اول خاک افزاری یاو گرفت بعد اتش ؟وچطوریه که همش با کورا خرف میزنه و ارطبات برقرار میکنه؟
    به نظرم داستان یکم عجله ای نوشته شده و یکم به ریزه کاری هاش کم دقت شده
    • محمد امین عبیدی

      دوست دارم که پاسخ پرسش هاتو بدم میلاد جان ولی بهتره خود نویسنده داستان پاسخگو باشه
  6. مشکل داستان اینه که ازاول تا حالا هیچوقت به رابطه کوراسما و فرزندانشون و همشنطور هیچ یک از شخصیت های افسانه کورا اشاره نشده
    فک کنم حالا که به آخر داستان نزدیک میشیم باید یه اشاره ای چیزی به فرزندان و خانواده کورا بشه
    من خودم تو هر3تا داستانم یه داستان جدید برای رابطه کورآسامی ساختم و همینطور نسل ههای بقیه خصیت های افسانه کورا
    • محمد امین عبیدی

      تا اونجایی که بنده به عنوان ناشر داستان میدونم . داستان داره دوره ی تاریخی خیلی جلوتر از کورا رو میگه (بعد از لوئن) پس نیازمند اشاره به آواتار قبلی خودشه نه چند آواتار قبل از خودش
    • محمد امین عبیدی

      تیم کمیکستان دارند روش کار میکنند ممکنه دچار کمی تاخیر در پخش بشه ، ولی انشاالله پخش میشه

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.