تبلیغات
آواتار نیوز - فریاد آتش : فصل 2 - قسمت 6

درباره سایت

سلام ، به آواتار نیوز فاز هفتم خوش آمدید
آواتار نیوز در بیست و دوم تیرماه سال 1393 توسط محمد امین عبیدی تاسیس شد و تا تیر ماه سال 1395 شش فاز را پشت سر گذاشت در همین مدت نویسندگان زیادی به آن پیوستند و نویسندگان زیادی از آن رفتند . در 5 تیرماه 1395 مطالب قبلی (فاز 1 تا 6 ) وب آواتار نیوز به وب سایت "آواتار نیوز بایگانی" منتقل شد و تمامی مطالب جدید در قالب فاز هفتم و ظاهری نو و آراسته پخش خواهد شد .
در صورتی که میخواهید مطالب قبلی را مطالعه کنید میتوانید از منوی دوستان آواتار نیوز وارد وب سایت اواتار نیوز بایگانی شوید .

بایگانی

نویسندگان

منتشر شده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

فریاد آتش : فصل 2 - قسمت 6

داستان


این قسمت از فریاد آتش را میتوانید در ادامه مطلب بخوانید ....
لطفا تمامی نظرات ، پیشنهادات و انتقاداتی که نسبت به داستان دارید را در همین مطلب بفرستید تا توسط خود نویسنده "مانی خانزاده" و در صورت لزوم توسط منتشر کنند پاسخ داده شود . یقینا نظرات شما در ادامه اتفاقات داستان تاثیر گذار است .
فصل دوم  ، آخرین فصل داستان فریاد آتش خواهد بود

-------------------------------

قسمت ششم فصل دو

میانگ به دیوار تکیه داده بود و به دیوار روبرویش نگاه می کرد . نمی دانست کگین زنده است یا نه . نمی دانست آن پیرزن واقعا نقشه ای دارد یا نه . نمی دانست آیا خودش زنده می ماند یانه .

اما حالا وقت فکر کردن به این جور چیز ها نبود . الان در زندان زیرزمینی و مخفی جنگجویان دایلی. بود . بیشترین چیزی که فکرش را مشغول کرده بود فرار بود .  اوضاع شهر به هم ریخته بود  . همه چیز درهم و بر هم بود . آواتار ..... آواتار مرده بود و دنیا دیگر قهرمانی نداشت تا توازن را برگرداند . دیگر نه ....

میانگ دستش را درون مو هایش کرد و نامه ای بیرون آورد . سپس به بیرون نگاهی انداخت تا کسی متوجه او نباشد . سپس نامه را باز کرد و آن را خواند :

سلام

ما موضع شمالی شهر را از دست دادیم قربان . قربان جنگجویان دایلی با ما متحد نیستند . چند دفعه سعی کردند تا به ما حمله کنند . ما محموله ها را در زیرزمین دفن کرده ایم . به گونه ای که کسی نمی تواند به آن ها دست پیدا کند .

ما تمام طرح ها و نقشه های ساخت وسایل و ابزار آلات جنگی را از آن ها دزدیده ایم . در آن ها طرحی وجود دارد که شاید به درد شما بخورد :

یک تفنگ پلاسمایی بزرگ با اشعه های رادواکتیویته که با یک شلیک به مرکز زمین باعث مرگ همه ی مردم افزارنده روی جهان می شود .

قربان اگر این را مهندسی معکوس بکنیم می توانیم تمام افراد افزارنده جهان را نابود کنیم و نسل جدیدی را پایه گذاری کنیم .

قربان بعد از خواندن این نامه آن را بسوزانید تا بدست رایوکاوا نیفتد .

                                                                                                                       فازان -------

میانگ سرش را از روی نامه برداشت و زمزمه کرد : " آه ، نه .. "

****

ک ازو از روی نردبان جمع شویی که اختراع کرده بود بالا رفت و از بالای سقف خانه ای دور از کاخ سلطنتی آزوری ، به آن نگاه کرد . سپس عینک خلبانی اش را پایین کشید و لبخند زد . سپس گفت : " از ان جا فرار کردم .. خب این هم جای شکر دارد . " سپس دکمه ای که روی لباسش نصب شده بود را فشار داد . بالهایی از درون کوله ی کازو بیرون زد . کازو دسته ای از کیفش به همراه بالها بیرون آمده بود به سمت جلو کشید و بعد دوید و از بالا ی ساختمان خود را پرتاب کرد . چند ثانیه بعد کازو در حال پرواز د رون آسمان شهر بود . از ان بالا همه چیز مانن اسباب بازی بود . کازو خندید . حداقل می توانست با پرواز غم ها گذشته را فراموش کند . فراموش کند که پدرش کیست و خودش چه کارهایی انجام داده . آن پیرزن را فراموش کند و به خوش حالی هایش بپردازد . به شادی ها و و این که روی ابر ها چه لذتی دارد ....

****

لیان روی زمین نشسته بود و  به سقف خیره شده بود.  صدای باران از بیرون از کلبه می آمد که مانند تیله های ریز به شیروانی کلبه می خوردند  . لیان از خودش خجالت می کشید . آواتاری که توانایی افزارندگی ندارد  . این مایه ی ننگی برای چرخه ی آواتاری بود .

آواتاری بود که ارتباط خود را با آواتار های دیگر از دست داده بود ، آواتاری در تاریخ وجود داشت که توازن دنیا را به هم زده بود ، آواتاری بود که به خاطر ترس هایش صد سال مردم جهان را منتظر گذاشت ، اما .......

 اما آواتاری نبود که توانایی هایی نداشته باشد . حتی اگر هم بود بعد ها توانسته بود آن ها را دوباره به دست بیاورد . این تنها لیان بود که قدرتی نداشت. حالت آواتاری به قدرت نیاز داشت .... پس راوا دروغ گفته بود .. شاید هم اشتباه فکر می کرد . به هر حال در انتخاب کلمه اشتباه کرده بود .

ناگهان کورا که به دیوار تکیه داده بود گفت : چه نا امید . این تو بودی که می خواستی جهان را به حالت اول برگردانی ؟ به هدفت نرسیدی ....

لیان بدون تغییری در چهره اش گفت : " کورا . می شود لطفا مرا تنها بگذاری تا بتوانم راهی پیدا کنم ؟

با تحقیر خودت ؟ باشد اگر این جوری راهش است من حرفی ندارم . ولی برای کمک امده ام .

ممنون ولی چرا آن روز به من کمک نکردی ؟

مادرت نگذاشت ، می دانست که اتفاقی مثل آن می افتاد . خواست تا به حرف های آنان گوش دهی و درس بگیری ...

آهان ، پس مرا تنها گذاشت تا خودم راه را پیدا کنم ؟ یا مرا تنها  گذاشت چون می ترسید ؟

نه او نمی ترسید ..... تنها  ، روشن فکر بود .

روشن فکر ؟ مرا نخندان ... می دانم چون قدرتش را نداشتید مرا در این قفس قرار داده اید .  

قفس ؟ تو خودت خودت را در قفس گذاشتی ... ببین . حتی تلاش نکردی که به خودت کمک کنی ...

سپس آرام قدم برداشت و کنار او نشست . سپس گفت : " من می خواهم به تو راه را نشان دهم . مثل آنگ... " لیان با بی حوصلگی گفت : " آنگ دیگر نیست .. مرده ... خیلی وقت است . مگر نمی دانی ؟ "  کورا لبخند زد و گفت :" درست است ولی شاید من هم توانایی داشته باشم . " لین به او نگاه کرد . سپس گفت : " چگونه می خواهی مرا درمان کنی ؟ " کورا به فضای بیرون نگاه کرد . سپس بعد از چند ثانیه گفت : " باید افزارندگی های دیگرت را بدست بیاوری تا بتوانی بقیه را بازیابی کنی .... باید توانایی های دیگرت را بشناسی و از آن ها استفاده کنی ... مثل پدرت . هر چند قدرت هایش سیاه و تاریک است  ولی قدرت هایش را میشناسد . " لیان به زمین نگاه کرد . کورا گفت : " به درونت سفر کن .... چه می بینی ؟ "  لیان زمزمه کرد : " تمام افزارندگی هایم ..... پدرم ... راوا ..... خودم..... و تو کورا . " کورا گفت : " وقتی من در درونت هستم ، پس تمام توانایی هایت را داری .. تمرکز کن . روی آّب و باد . باد آتش را قوی تر می کند ..... خاک آب را جذب می کند . پس اگر این دو نیرو را داشته باشی ، به بقیه هم دست پیدا می کنی . "

****

لیان قدم به فضای بیرون از کلبه گذاشت . باران آرام آرام می آمد ولی جوری نبود که به کسی آسیب بزند .

چشمانش را بست و صورتش را بالا گرفت تا قطرات باران به صورتش برخورد کند و صورتش را تر سازد .

دستانش را آرام باز کرد . : به ندای درونت گوش کن ... " آرام یک پایش را روی زمین کشید : هنوز توانایی هایی دارد که نشکفته است .... " مچ دستانش را به سمت پایین خم کرد و یک دستش را به عقب برده و به پهلویش چسباند . : توانایی هایی دارد که او را به بهترین تبدیل می کند .. " نوک انگشتانش را رو به پایین شکست . : توانایی هایی دارد که می تواند تو را نابود کند ... " لیان مچ دستانش را بالا برد و چشمانش را باز کرد . لیان قطرات باران را نگه داشته بود . او به حالت آواتاری رفت و کمی از سطح زمین بلند شد . سپس تکه ای سنگ از روی زمین با خاک افزاری بلند کرد . سپس با دستش دیگر خود شعله آتشی روشن کرد و  و به سنگ زد . سپس با باد افزاری آن را به زمین زد .  پیرزن که از پنجره به او نگاه می  کرد زمزمه کرد : " ممنون کورا .... " 

نظرات

  1. I've been exploring for a bit for any high-quality articles or weblog posts in this sort of house .
    Exploring in Yahoo I at last stumbled upon this website.
    Reading this information So i am satisfied to convey that I have
    an incredibly just right uncanny feeling I found out exactly
    what I needed. I so much without a doubt will make
    certain to do not forget this website and provides it a look regularly.
  2. Please let me know if you're looking for a article writer for your weblog.
    You have some really great posts and I feel I would be a good asset.
    If you ever want to take some of the load off, I'd absolutely love to
    write some material for your blog in exchange for a link back to mine.
    Please shoot me an e-mail if interested. Thank
    you!
  3. It is perfect time to make some plans for the longer term and it is time to be
    happy. I have learn this put up and if I may I desire to suggest you some
    interesting issues or tips. Maybe you could write subsequent articles regarding this article.
    I wish to learn even more issues approximately it!

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.