تبلیغات
آواتار نیوز - فریاد آتش : فصل 2 - قسمت 3،4،5

درباره سایت

سلام ، به آواتار نیوز فاز هفتم خوش آمدید
آواتار نیوز در بیست و دوم تیرماه سال 1393 توسط محمد امین عبیدی تاسیس شد و تا تیر ماه سال 1395 شش فاز را پشت سر گذاشت در همین مدت نویسندگان زیادی به آن پیوستند و نویسندگان زیادی از آن رفتند . در 5 تیرماه 1395 مطالب قبلی (فاز 1 تا 6 ) وب آواتار نیوز به وب سایت "آواتار نیوز بایگانی" منتقل شد و تمامی مطالب جدید در قالب فاز هفتم و ظاهری نو و آراسته پخش خواهد شد .
در صورتی که میخواهید مطالب قبلی را مطالعه کنید میتوانید از منوی دوستان آواتار نیوز وارد وب سایت اواتار نیوز بایگانی شوید .

بایگانی

نویسندگان

منتشر شده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

فریاد آتش : فصل 2 - قسمت 3،4،5

داستان


این قسمت از فریاد آتش را میتوانید در ادامه مطلب بخوانید ....
لطفا تمامی نظرات ، پیشنهادات و انتقاداتی که نسبت به داستان دارید را در همین مطلب بفرستید تا توسط خود نویسنده "مانی خانزاده" و در صورت لزوم توسط منتشر کنند پاسخ داده شود . یقینا نظرات شما در ادامه اتفاقات داستان تاثیر گذار است .
بخاطر تاخیری که در پخش دو سمت سوم و چهارم بود ، قسمت پنجم را زودتر از موقع مقرر پخش کردیم

------------------------------------------------------------------------------------------

قسمت سوم فصل دو

" هی .. دخترک بی مصرف ... پاشو .. رایو باهات کار داره .. " میانگ بلند شد . مرد خندید و دستش را دراز کرد اما میانگ دستش را پس زد . سرباز که تازه وارد بود گفت :" من را باش که بهت رحم می کنم . الان می دهم رایوکاوا حسابت را برسد . " میانگ لحظه ای مکث کرد سپس شلاقی به سمت مرد چرخید و با دستش چونه ی مرد را بالا گرفت و گفت : " نمی دانی با چه کسی طرف هستی . من یک قاتلم ...

من چیزی نمی دانست م . حالا من دیگر دهنم را می بندم . بفرمایید . اصلا اشتباه شد ... هه  هه پیش میاد

میانگ دستش را ول کرد و به راهش ادامه د سرباز دیگر دنبالش نیامد . البته میانگ از نقش بازی کردن خسته شده بود ولی پیرزن به او گفته بود که این گونه باشد . در این شرایط تنها باید این گونه عمل کند . 

میانگ با قدم های محکم به سمت اتاق رییس بازداشتگاه رفت . سرباز واقعا تازه کار بود . رییس بازداشتگاه رایوکاوا نبود . به خاطر همین میانگ نقش بازی می کرد . رییس بازداشتگاه مردی خیکی و سیبیلو با دهانی همیشه چرب بود که همه ی وقتش را صرف خوردن می کرد .  میانگ در اتاق را با پا باز کرد . دوباره به نقشش بازگشته بود . مرد که روی صندلی لم داده بود گفت : " اوه .. آمدی ... بنشین زندانی .. "

میانگ با بی حوصلگی گفت : " خفه شو ...

اوه فکر کنم در خانه بهت ادب یاد نداده اند ... بشین

میانگ خودش را روی صندلی پرت کرد و گفت : " کارت چیه ... بگو وگرنه نفله ات می کنم .

مرد که ترسیده بود گفت : " اوه نه . الان کارم رو می گویم .  راستش خودت که می دانی ... من رییس یک باند خلاف کار هستم .. در باندمان هم تنها به یک نفر احتیاج داریم . به یک قاتل بالفطره . مثل تو... " میانگ پوزخندی زد و گفت : " به تو بپیوند م . .. هاها پیشنهاد جالبی است ولی ... " سپس به سمت مرد خم شد و گفت : " من هیچ وقت به یک عوضی ملحق نمی شوم . ... " سپس بلند شد و از در بیرون رفت . در را به زمین تف کرد تا به سرباز ها نشان دهد همان قاتل بی ادب است . اما خسته شده بود از نقش بازی کرد ن .

وقتی دوباره پا به سلول خود گذاشت خود را به گوشه ای انداخت . به گذشته فکر کرد و زمان آشنایی با لیان ... آواتاری که دیگر مرده بود . همه فکر می کردند خودش هم مرده . به خاطر همین نقش بازی می کرد . می دانست که رییس بازداشتگاه به او نیاز دارد به خاطر همین وجود چنین قاتلی را برای رایوکاوا فاش نمی کرد . پیرزن می دانست که آن مرد شخصیتی پلید و خیانت کار دارد به خاطر همین کاری کرد تا به این زندان ، یعنی بدترین زندان قوم آتش و خاک که حالا متحد شده بودند ، بیفتد .

به لیان فکر کرد ، به بودنش ، به حمایتش ، به قدرتش ، و ... به مرگش .. 

قطره ای اشک از گونه اش ریخت . گرچه دختری مقاوم بود و پدرش به او یاد داده بود احساسات کمی بروز دهد اما فکر به لیان نمی گذاشت که میانگ به عهد به پدرش پایبند باشد .

میانگ آرام به پنجره ی بالای سرش نگاه کرد . باران می آمد . هر چند در میان دریا باران عادی بود ...

میانگ زمزمه کرد : " لیان ... تو کجاییی ؟ "

******

" سرورم ... اسلاحات نظامی الکترونیکی آماده اند .. می خواهید ان ها را مشاهده کنید ؟ "

مرد که ردایی با ترکیب رنگ قرمز و نارنجی پوشیده بود از سایه بیرون آمد و گفت : " نه ... من به مهندسانم اعتماد دارم . البته به تکنسین هایم بیشتر ... " مرد از غرور و به خاطر تعریفی که آزوری از او کرده بود گفت : " ممنون .. جناب پادشاه .. آه .. اخخ .. نههههه "  سپس به آرامی جان داد . آزوری دستان هنوز شعله ورش را پاییین اورد و گفت : " هیچ وقت نمی توانی با بمب های مزخرفت مرا بکشی... ممنون رایو کاوا . " سپس مردی دیگر با موهای بسته شده از درون دیوار بیرون آمد و گفت : " قربان .. او قبلا هم به من خیانت کرده بود . توبه ی خیانت کار ... توبه گرگه . "

-      اوه . درسته . راست می گویی . از زندانیان چه خبر ؟ هنوز آن دختر آن جاست ؟

-      اوه بله . هر چند رییس بازداشتگاه او را یک قاتل معرفی کرده و می گوید آن دختر که مد نظر ماست مرده ، ولی با دستگاه های دروغ سنج ما آن را تشخیص می دهند .

-      خوب است .. اختراعات پسرت کمک های زیادی به  کرده . با هوش و زیرکی تو و قدرت من ... تمام جهان را حاکم می شویم ..

******

-      " مادر .. چه گونه به این جا آمدید ؟ آواتار کورا که حدود صد شال پیش مرده بود ... " نلان لبخندی زد و گفت : " وقتی رایوکاوا من را کشت ... روحم سرگردان شده بود .. اسیر پلیدی پدرت شده بودم .. تا اینکه کورا به من کمک کرد تا به این جا بیایم . همچنین پدر دوستت . ما در این جا زندگی خوبی داریم .... البته نه در کنار هم ... هاهاها ."

-      چی ؟ یعنی شما با خانواده ی میانگ .. در ارتباط بودید ؟

-      درسته .. از همان بچگی . من پدر میانگ را دوست داشتم اما پدرت مرا اسیر خود کرد .  تهدید کرد اگر با او ازدواج نکنم او را بکشد . بعد از بدنیا آمدن تو مانند یک پدر خوب بود . ولی بعد به راز های سیاهش پی بردم . بعد از زمانی که همه چیز را فهمیدم ... رایوکاوا مرا کشت .

-      او می دانست که آزوری نمی میرد .. به خاطر همین ظاهر سازی کرد .....

-      درسته .. اما ما برای به یاد آوردن خاطرات تلخ گذشته به این جا نیامده ایم .. درست است ؟

-       بله

-      لیان چشمانت را ببند . به درون خودت برو ... چه می بینی ؟

-      بچگی هایم ... برادرم .. شما و آزوری . رایوکاوا  و ...

-      و چی ؟

-      لیان سرش را پایین انداخت و آهی کشید و گفت : " ناتوانی هایم . تمام ضعف هایی که از خود نشان داده ام .. "  مادرش خم شد و دستی به موهای لیان کشید و با لبخند گفت : " تو ضعیف نیستی پسرم . یک مادر هیچ وقت پسرش را ضعیف نمی کند . این غرور است که نه فقط تو بلکه تمام انسان ها را ضعیف می سازد . مادر بزرگم همیشه راجع به غروری که باعث دیوانگی دوست سابقش شد ، حرف می زد . من هم از او درس گرفتم . تو هم از من درس بگیر ..." لیان لبخندی زد و گفت :" ممنونم مادر . حالم را بهتر کردی ولی... " سپس باز هم چهره اش گرفته شد و گفت : " اما تو چطور می توانی توانایی هایم را برگردانی ؟ " مادرش به افق نگاه کرد و به دوردست اشاره کرد :" من نمی توانم ولی یک نفر را می شناسم که متخصص این کار است ... " 

------------------------------------------------------------------------------------------

قسمت چهارم فصل دو

تانک ها با صدای بلند در شهر حرکت می کردند . سرباز ها در لباس های روباتی کنار تانک ها راه می رفتند و مردم را نظاره می کردند . سربازان دایلی هم تمام شهر را محاصره کرده بودند و نمی گذاشتند کسی از شهر بیرون برود . اوضاع شهر به هم ریخته بود .... مادران نمی گذاشتند بچه هایشان بیرون بروند .خطر مرگ همه جا بود .. چه در تاریک ترین بن بست ها و چه در شلوغ ترین خیابان ها ، چه در خانه های ساکت و خانواده های یتیم و چه در خانواده های خندان و امید وار. همه و همه ، مرگ را در یک قدمی خود احساس می کردند . 

حتی تجار و اصناف هم از این ارتش که همه جا را پر کرده بود ، می ترسیدند و سر تعظیم بر آن ها فرود می آوردند .  گاهی یکی از مردان روباتی ، سعی  می کرد با آن ها سر به سر بگذارد . بعضی از آن ها جنس ها را به هم می ریختند و با فحاشی آن جا را ترک می کردند .

هیچ کس نمی توانست با آن ها مقابله کند . چهره شان سرد ، قلبشان تاریک و مانند سنگ ، دست هایشان زبر و بی مهر ....

***

لیان با مادرش به سمت کوهی بزرگ ر فتند . وقتی به پاییین کوه رسیدند ، مادر لیان گفت : " پسرم  در نوک قله کلبه ایست کوچک که فقط روسنایی می تواند وارد آن شود ... " لیان به او نگاه کرد و گفت : " با من نمیایید ؟" لنان گفت : " من همیشه با توام ، همیشه در قلب توام .. هیچ وقت تو را تنها نمی گذارم . حالا وقت را تلف نکن و برو . " سپس آرام آرام در هوا محو شد .

لیان به بالا نگاه کرد . کوه زیاد بلند نبود ولی ابر های سیاهی که نوک آن را پوشانده بود آن را ترسناک نشان می داد . لیان نفسی عمیق کشید و قدم بر روی کوه گذاشت تا از ان بالا برود ..

****

کگین روی تخت دراز کشیده بود . دنیا برایش تازگی داشت . دنیایی بدون آواتار . دنیایی بدون مهربانی . دنیایی که در آن خیانت کاری عادی بود و سیاهی برای مردم روز مره شده بود .  دنیایی که نه از دوستانش خبر داشت و نه می توانست با آن ها ارتباط برقرار کند .  

قطره ای اشک از گونه اش به پایین سر خورد . وقتی به برادرش فکر می کرد ، وقتی که زمانی رسید که نتوانست به برادرش کمک کند ، وقتی که به او آسیب رساند ، وقتی که می خواست او را بکشد ، ذهنش درگیر می شد و دنیا را فراموش می کرد . 

وقتی به بزرگ شدن با او و محافظت های او نگاه می کرد ، می دید که نتوانسته برادر خوبی برای او باشد .

****

رعد وبرقی زد . باد شدیدی می وزید . طوری که  هدفش فقط پرت کردن لیان به پایین است . لیان دستش را به سنگی گیر داد تا به پایین نیفتد .لحظه ای چشمانش را بست و سپس با نفسی عمیق باز کرد . پایش را بالا گذاشت و بالا رفت و ...

**

لیان با وجود روشنایی زیادی که وجود داشت ، در را پیدا کرد و در زد . صدایی پیر از پشت در گفت : " چه کارم داری ؟ اه .... بازنشست هم که باشی دست از سرت بر نمی دارند . ارواح مزاحم .. " سپس در را باز کرد و گفت :" بله .. چه می خواهی ؟ آمدی که مزاحمم باشی ؟ " لیان گفت : " من .. " اما مرد حرفش را قطع کرد و گفت : " لیان هستی . همچنین یک آواتار بی عرضه .. " لیان اخم کرد . اما تنها چیزی که نباید به آن فکر می کرد همین بود . مرد گفت :" مشکلت چیست ؟

من ...

آره ، توانایی هایت را از دست داده ای . خودم می دانم . از مدت ها قبل می دانستم . سرنوشت برایم توضیح داده .

لیان لبخند زد و گفت :" پس می دانی برای چه این جا هستم .

درست است  . حالا لطف کن و ..... پایت را بردار چون می خواهم در را ببندم .

سپس در را بست . لیان با تعجب به در بسته نگاه کرد . از داخل صدا می آمد : " عجب پسر بی عرضه ای .... نه . او آواتار است . نباید با او این طور برخورد می کردی ... چرا حقش بود .. نه نبود .. اصلا به تو چه ؟ .... به من چه ؟ من خود تو هستم ... نه نیستی .. هستم .. نیستی .. هستم ....هستی ... نیستم ... هاها دیدی ؟ خودت گفتی .. " لیان آهی کشید و گفت : " اگر دعوا با خودت تمام شد لطف کن و حداقل راهی برای بیرون رفتن از این جنگل به من نشان بده .. " دوباره در باز شد و گفت : " من که با خودم دعوا نمی کردم . داشتم با یوشی دعوا می کردم . " لیان گفت :" پس اسمت یوشی است . هان ؟ "  مرد با تپه تپه گفت : " نه اسم .. من .. ام.. اممم ... موشی است ... نه .. توشی .. است . آره توشی . این برادر دوقلوی من است . " لیان گفت : " خب حالا به من کمک می کنی یا نه ؟ " مرد کمی فکر کرد سپس گفت : " با اینه آواتار مسخره و افتضلحی هستی ..... باشد .. بیا تو تا من درمانت کنم .. " لیان تعظی کرد و گفت : " ممنون ... "

 

------------------------------------------------------------------------------------------

قسمت پنجم فصل دو

 " پسرم ، اوضاع چگونه پیش می رود ؟ " پسر بزرگتر رایوکاوا در حالی که پشت صندلی نشسته بود و طرح های حمله بزرگ ماه های بعد را آماده می کرد و انواع نقشه های وسایل الکترونیکی تازه ای که ساخته بود را مرور می کرد گفت : " پدر ، میشه لطف کنی وقتی من در حال انجام این کار های احمقانه هستم ، منو ترک کنی و مزاحمم نشوی؟ هان ، این تنها در خواست من است . " رایوکاوا اخم کرد و گفت : " باشد . حالا چرا این قدر عصبانی ؟ " در را باز کرد تا از اتاق بیرون برود اما ناگهان شلاقی برگشت و با خاک افزاری صندلی پسر را بلند کرد و با خاک و سنگ گلوی پسر را فشرد و گفت : " اما برای انجام این کار شرطی دارم .. اینکه از این به بعد غر نزنی و مثل همان توله سگ قدیمی که من را ترک کرد ، به من خیانت نکنی . همچنینی در کارهای من دخالت نکنی .... فهمیدی یا باز هم برایت تکرار کنم ؟ " پسر با چهره ای ترسیده و در حالی که سعی می کرد خود را از خفگی نجات دهد سرش را به نشانه ی بله تکان داد .

رایوکاوا پوزخندی زد و گفت : " آفرین پسر خوب . حالا به همان کار قبلی یعنی کشیدن نقشه برس . خب ؟ "  سپس خندان در را باز کرد و رفت . پسر با دستانی لرزان گلویش را فشرد تا از درد آن کاسته شود . هیچ وقت نمیخ واست پدری مثل رایوکاوا داشته باشد . او هم دوست داشت مثل مادرش فرار کند . اما نمی توانست . پدرش نمی گذاشت . 

اسمش کازو بود . پسری با 15 سل سن با یک ماردی که مدت ها پیش آن ها را ترک کرده بود . زمانی که آزوری حملات مهلکش را به جهان شروع کرده بود . همان زمانی که پدرش از او خواست تا به او کمک کند . زمانی که او راه بهتر را انتخاب کرد و آنان را ترک کرد .  زمانی که کازو خود را ضعیف تر از همیشه می دید و فکر می کرد دیگر نمی تواند هیچ کار درستی را انجام دهد .  هیچ کاری .....

کازو از روی صندلی بلند شد و به نقشه ای که روی میزش بود نگاهی کرد . مدادش را برداشت و چیزی به آن اضافه کرد . سپس با خود فکر کرد : اگر او هم قبول نمی کرد چه ؟ اگر او هم تن به این کار نمی داد چه ؟ آیا وضعیتش حالا این بود ؟ آیا در این مرداب  گرفتار می شد ؟ بی شک نه ..

مشتی بر روی میز کوبید و مدادش را به سوی دیوار پرت کرد . مداد محکم و با صدایی بلند به دیوار برخورد کرد و با نوکی شکسته به روی زمین افتاد .

کازو دیگر نمی توانست تمام ظلم هایی که پدرش بهاو کرده بود را تحمل کند و بار های سنگین او را به دوش بکشد . اما ، پدرش او را پیدا می کرد . مطمئنا او را پیدا می کرد و او را خاطر خیانتی که کردی بود مجازات می کرد . پس باید صبر می کرد . باید صبر می کرد تا زمانش برسد و فرار کند . باید منظر زمانش می ماند تا این کابوس به اتمام برسد .

***

" لیان ، چشمانت را ببند . " لیان به حرف مرد گوش داد و چشمانش را بست . مرد گفت : " حالا به ندای درونت گوش بده .. چه می بینی .. " لیان با تعجب به حرف هایی که مرد می زد گوش داد . مرد گفت :" چه می بینی ؟ " لیان دیگر مطمئن بو که این مرد درمانگر نیست . چشمانش را باز کرد . مرد در حال تغییر بود .. چهره ی مرد سیاه تر شد . ناگهان چشمان مرد به رنگ قرمز تغییر کرد و به لیان نگاه کرد . سپس گفت :" چقدر ساده لوح ... واقعا فکر کردی به همین سادگی می توانی توانایی هایت را بدست بیاوری ؟ هاهاا کور خواندی .. " لیان  با ترس به مرد نگاه کرد .. ناگهان خانه ی مرد شروع به پودر شدن کرد . لیان به فضای بیرون نگاه کرد . آن جا دنیای ارواح نبود . آن جا .....

آنجا.....

آنجا خانه ی قدیمیشان بود . لیان به اطراف خانه نگاه کرد . سپس زمزمه کرد : " چگونه .... " مرد که روبروی او ایستاده بود با سرع به سمت او رفت و گفت :" من واتو هستم .... روح تاریکی ..... می دانی من با پدرت چه کردم .... هاهاهاها او را زنده کردم و فقط برای یک هدف . تا تو را شکست بدهم راوا .... "

لیان گوشش را گرفت تا صدای بلند فریاد واتو را نشنود . ناگهان لیان به حالت آواتاری رفت . واتو خندید سپس گفت :  " راوا .. بالاخره خودت را نشان دادی ؟ ههههه نقشه ام جواب داد . " راوا گفت : " درست است . نقشه ات جواب داد  . ولی به خواست من .

اوه راست می گویی . تو به من اجازه دادی تا کارم را انجام بدهم درست است ؟ تو اجازه دادی تا وارد شخص مناسبی بشوم و روح او را تسخیر کنم ؟ تو اجازه دادی تا آواتارت را از تو بگیرم ؟

آواتار هنوز قدرت هایی دارد که نشکفته است . قدرت هایی دارد که او را به بهترین تبدیل می کند . توانایی هایی دارد که می تواند تو را نابود کند ..

واقعا ؟ راست می گویی ؟ پس چرا از وجود من با خبر نشد ؟ چرا از وجود پدرش با خبر شد ؟ هان ؟ به خاطر اینکه تو نتگذاشتی . حالا هم خودت نمی گذاری تا توانایی هایش را بدست بیاورد .. اما ..... به آزوری نگاه کن . او تمام قدرت هایش را در اختیار دارد .

نه ... این طور نیست . او هنوز ضعیف است چون تو ضعیفی واتو . تو هنوز ضعیفی .

خیلی خب . پس بگذار تا ضعف را به تو نشان بدهم ......

***

" لیان . بلند شو . لیان حالت خوب است ؟ " لیان به آرامی چشم هایش را باز کرد و به اطراف نگاه کرد . هنوز در خانه ی پیرزن بود . لیان گفت : " من ....  این جا چه خبر شده ؟ " پیرزن گفت :" تو به دنیای ارواح رفته بودی . اما .. نزدیک بود تا واتو روحت را تسخیر کند . " چشمان لیان باز تر شد . سپس گفت : " واتو . من او را دیدم . با او حرف زدم . او پدرم را تسخیر کرده بود . حالا ... روح پدرم می داند که ... می داند که من زنده هستم ." پیرزن آهی کشید و گفت : " آه نه .. خدای من . "

****

" سرورم حالتان خوب است ؟ "  آزوری با فریادی بلند شد . سپس گفت : " بله . خوبم .... لیان ... آواتار ... زنده است .. " خدمتکار گفت :" اما خودتان او را کشتید و به مردم اطلاع دادید .." آزوری فریادی کشید و با یک دست مرد را از گردن بلند کرد و گفت : " من او را کشتم ... ولی راوا دوباره او را زنده کرده . او به صورت ناخدا گاه به انرژی کیهانی اش دست یدا کرده .. او باید نیست و نابود شود... لیان ..... "

 

 

نظرات

  1. Howdy! This article could not be written any better! Reading through this article reminds me of my previous roommate!

    He always kept preaching about this. I'll forward this post to him.

    Fairly certain he'll have a great read. I appreciate you for sharing!
  2. Hey! Someone in my Facebook group shared this site with us
    so I came to check it out. I'm definitely enjoying
    the information. I'm bookmarking and will be tweeting this to my followers!
    Superb blog and fantastic design and style.
  3. Hey there! This post could not be written any better!
    Reading this post reminds me of my old room mate!
    He always kept chatting about this. I will forward this page to him.
    Pretty sure he will have a good read. Many thanks for sharing!

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.