تبلیغات
آواتار نیوز - فریاد آتش : فصل 2 - قسمت 2

درباره سایت

سلام ، به آواتار نیوز فاز هفتم خوش آمدید
آواتار نیوز در بیست و دوم تیرماه سال 1393 توسط محمد امین عبیدی تاسیس شد و تا تیر ماه سال 1395 شش فاز را پشت سر گذاشت در همین مدت نویسندگان زیادی به آن پیوستند و نویسندگان زیادی از آن رفتند . در 5 تیرماه 1395 مطالب قبلی (فاز 1 تا 6 ) وب آواتار نیوز به وب سایت "آواتار نیوز بایگانی" منتقل شد و تمامی مطالب جدید در قالب فاز هفتم و ظاهری نو و آراسته پخش خواهد شد .
در صورتی که میخواهید مطالب قبلی را مطالعه کنید میتوانید از منوی دوستان آواتار نیوز وارد وب سایت اواتار نیوز بایگانی شوید .

بایگانی

نویسندگان

منتشر شده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

فریاد آتش : فصل 2 - قسمت 2


این قسمت از فریاد آتش را میتوانید در ادامه مطلب بخوانید ....
لطفا تمامی نظرات ، پیشنهادات و انتقاداتی که نسبت به داستان دارید را در همین مطلب بفرستید تا توسط خود نویسنده "مانی خانزاده" و در صورت لزوم توسط منتشر کنند پاسخ داده شود . یقینا نظرات شما در ادامه اتفاقات داستان تاثیر گذار است .
فصل دوم  ، آخرین فصل داستان فریاد آتش خواهد بود

قسمت دو ( فصل 2)


" متاسفانه ........ نه " لیان در اتاقی تاریک در گوشه ای از اتاق کز کرده بود . هر از گاهی دستش را بالا می آورد تا آتشی روشن کند اما نمی را توانست . توانایی های  خود را از دست داده بود .

لیان صورتش را در دستانش مخفی کرد و به گذشته فکر کرد . سعی کرد فراموش کند اما نمی توانست . انگار خاطرات مانند چسب به مغزش چسبیده بود .

لیان دستش را مشت کرد و از عصبانیت دستش را به دیوار کوبید . سرش را به دیوار چسباند و سعی کرد در خاطرات رها شود . سعی کرد به گذشته برگردد .....

حالا به خاطر می آورد ، پدرش در حالت آواتاری به ضربه زده بود  ضربه ای که باعث مرگ او شده بود . حالا هم توانایی های افزارندگی اش را از دست داده بود . یاد حرف رایوکاوا افتاد : " تو مایه ی ننگ آواتار ها هستی .." از ضعف خود شرمنده بود . از ناتوانی اش ... از قدرت کمش ... از بی عرضگی اش ....

ناگهان صدای کورا از درون اتاق آمد : " لیان .... بلند شو . " لیان به روبرو نگاه کرد و چهره ی خندان کورا را دید . کورا یک دستش را دراز کرده بود تا اورا بلند کند . لیان کمی فکر کرد اما بعد دست او را پس زد . کورا گفت : نباید ناراحت باشی . من هم یک زمانی قدرت هایم را از دست دادم . اما بعد آواتار آنگ کمکم کرد ... شاید من بتوانم به تو کمک کنم .

-      ولی شاید هم تو آواتار آنگ نباشی .. او بزرگترین آواتار تاریخ بود . ولی تو چه ؟

-      شاید بزرگترین آواتار نباشم . ولی می توانم به تو کمک کنم .

-       نه نمی توانی . وضعیت من با تو فرق دارد . تو می توانستی باد افزاری کنی . ولی من هیچ کاری نمی توانم بکنم .

-      شاید تو راست بگویی .  بله ، من نمی توانم به تو کمک کنم چون شرایطم فرق داشت . خب ، شاید کسی دیگر بتواند به تو کمک کند . حتی اگر آواتار نباشد .

سپس با دست به کسی اشاره کرد تا بیاید .یک زن بود . زنی بلند قد و میان سال با چهره ی خندان. زن کمی نزدیک تر شد . حالا چهره ی او برای لیان آشکار شد ... او مادرش بود .

******

کگین نوشتن نامه را تمام کرد . آن را هم به صورت رمزی نوشت تا پیرزن بتواند آن را بفهمد . حالا می دانست که دوستش زنده است ولی حالش بسیار بد است . شاید .... . اما نه ... این طور نبود . نباید به سرش فکر بد می زد . باید همین امید خود را نگه می داشت تا در آینده در صورت نیاز از آن استفاده کند .  کگین نامه را با بند بست و آن را در یک پاکت کاغزی قدیمی گذاشت . کگین با خود فکر کرد : " یک سال گذشته ... برادرم یک سال ... دور از ماست  .... اما حالا میانگ زنده است ....  "

******

" مادر ... تو .. در دنیای ارواح ... ؟ " مادر لیان لبخندی زد و گفت :" خیلی وقت است که تو را نظاره می کنم .. این که چگونه بزرگ می شوی و به راز های زندگی پی می بری ... دوست داشتم زود تر با تو روبرو شوم اما پدرت .... او از ارواح سو استفاده کرد ... " کورا کنار ادر لیان رفت و گفت : " نلان ... تو نباید ناراحت شوی .. پسرت این جاست . به کمک تو احتیاج دارد .

درسته . خب ، لیا ن ...

مادر من نمی دانم آ مادگی اش را دارم یا نه که با تو به دنیای ارواح بیایم یا نه ...

با من بیا .. تو باید درمانت شوی ... بیا و نترس .

سپس دستش را دراز کرد تا لیان دستش را بگیرد .  لیان بلند شد و دست مادرش را گرفت و قدم به درون دنیای ارواح گذاشت ....

 

نظرات

  1. Hey would you mind letting me know which hosting company you're using?
    I've loaded your blog in 3 completely different web browsers
    and I must say this blog loads a lot quicker then most.
    Can you recommend a good web hosting provider at a fair price?
    Kudos, I appreciate it!
  2. It's a shame you don't have a donate button! I'd definitely donate to this brilliant blog!
    I guess for now i'll settle for bookmarking and adding your RSS feed to my Google account.
    I look forward to new updates and will talk about this site with my Facebook group.
    Chat soon!
  3. I've been exploring for a bit for any high-quality articles or weblog posts in this kind of space .
    Exploring in Yahoo I at last stumbled upon this web site.
    Reading this info So i'm satisfied to express that I've a very just right uncanny feeling I found out just
    what I needed. I most unquestionably will make certain to do not put
    out of your mind this website and provides it a glance regularly.
  4. This design is steller! You certainly know how to keep a reader entertained.
    Between your wit and your videos, I was almost moved to start my own blog (well, almost...HaHa!) Great
    job. I really loved what you had to say, and more than that, how you presented it.
    Too cool!
    • محمد امین عبیدی

      خیر کار یکی از دوستانم هست ، ویراستاریش تنها با خودم بوده
    • محمد امین عبیدی

      متاسفانه یادم نیست ، راستی بردیا جان گمان نمیکی ظاهر وبلاگت بیش از اندازه به آواتارنیوز شبیهه ، یجورایی انگار قالب رو کپی پیست کردید ، برادر من
    • محمد امین عبیدی

      قرار بوده برخی از دوستان بذارند که متاسفانه نداشتند
      سه قسمت رو با هم پخش می کنیم
    • امین احمدی

      به زودی قرار میگیره شرمنده بابت تاخیر
    • امین احمدی

      داستان جدید اواتار نیوز به تحریر امین احمدی
    • امین احمدی

      ایشالا در ادامه مجموعه ها اعمال میشه
    • امین احمدی

    • امین احمدی

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.