تبلیغات
آواتار نیوز - فریاد آتش : فصل 2 - قسمت 1

درباره سایت

سلام ، به آواتار نیوز فاز هفتم خوش آمدید
آواتار نیوز در بیست و دوم تیرماه سال 1393 توسط محمد امین عبیدی تاسیس شد و تا تیر ماه سال 1395 شش فاز را پشت سر گذاشت در همین مدت نویسندگان زیادی به آن پیوستند و نویسندگان زیادی از آن رفتند . در 5 تیرماه 1395 مطالب قبلی (فاز 1 تا 6 ) وب آواتار نیوز به وب سایت "آواتار نیوز بایگانی" منتقل شد و تمامی مطالب جدید در قالب فاز هفتم و ظاهری نو و آراسته پخش خواهد شد .
در صورتی که میخواهید مطالب قبلی را مطالعه کنید میتوانید از منوی دوستان آواتار نیوز وارد وب سایت اواتار نیوز بایگانی شوید .

بایگانی

نویسندگان

منتشر شده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

فریاد آتش : فصل 2 - قسمت 1

داستان


این قسمت از فریاد آتش را میتوانید در ادامه مطلب بخوانید ....
لطفا تمامی نظرات ، پیشنهادات و انتقاداتی که نسبت به داستان دارید را در همین مطلب بفرستید تا توسط خود نویسنده "مانی خانزاده" و در صورت لزوم توسط منتشر کنند پاسخ داده شود . یقینا نظرات شما در ادامه اتفاقات داستان تاثیر گذار است .
فصل دوم  ، آخرین فصل داستان فریاد آتش خواهد بود
قسمت اول سه روز زودتر از موعد مقرر پخش شده

قسمت اول (فصل 2)


" لیان نههههه .... دیگر کسی نیست دیگر کسی نیست که به تو اهمیت  دهد .. ناراحتی ؟ .... پسرم باید مجازانت این ها را ببیند ... باید مجازات شوند ..... من به دنیا روحی تازه می بخشم..... "

لیان به آرامی چشمانش را باز کرد ... صدایی می آمد . صدای یک زن ... " لیان .. بلند شو .. دنیا به تو احتیاج دارد .." لیان خواست بلند شود اما همه جای بدنش درد می کرد . نمی توانست کاری کند ... چند بار پلک زد . سرش به شدت درد می کرد . " مرا بکش.... دوستانت را دوست دار ی ؟ " لیان از درد فریادی کشید . ناگهان یک پیرزن جلوی چشمش ظاهر شد و گفت : " زنده ای ؟ "  ناگهان خاطرا ت آن زن زنده شد " من مدت ها در زندان بوده ام ... شما ها باید بروید ... "

ناگهان پیرزن دستش را روی پیشانی او گذاشت و گفت : " هنوز طب داری .... زیادی به خودت آسیب زدی .. این طور نیست ؟ "

لیان سعی کرد حرف بزند :" من کجا هستم ؟ میانگ.... " پیرزن گفت : " فعلا به این چیز ها فکر نکن ... تو مرده بودی ... الان باید خوشحال باشی که زنده ای ....." لیان چشمانش را کاملا باز کرد و گفت : " چطور شد ؟ چه اتفاقی افتاد ؟ ... " 

پیرزن آهی کشید و گفت : " تو مرده بودی . بی جان در آن منطقه ی کوهستانی . هیچ کس آن جا نبود . من هم در حال فرار بودم تتا دستگیر نشوم که با تو رروبرو شدم .. افتاده بودی و جانی نداشتی . ابتدا فقط تو را برداشتم و به این جا آوردم .. بعد فهمیدم که مردی .... تمام سعیم را کردم تا زنده شوی . تا الان.... لیان مرا به خاطر می آوری؟"

لیان دوباره دراز کشید و گفت :" بله ... ولی میانگ .. برادرم ... آن ها کجا هستند ؟ "

پیرزن باز هم آهی کشید و گفت : " پدرت آن ها را زندانی کرده ... مدت هاست که در حال شکنجه هستند ... در زندان قوم آتش .. " لیان گفت :" من باید آن ها را ... " اما پیرزن حرفش را قطع کرد و گفت :" نه .. تو نمی توانی...

اما میانگ ..

نه . تو نمی توانی  . زخم های زیادی داری .. نمی توانی دوباره با آن مرد روبرو شوی ..

لیان به یاد حرف پدرش افتاد : همان پسر ضعیفی که مادرت از تو ساخت ...      لیان صورتش را با دستانش مخفی کرد . خود را ناتوان می دید . ضعیف ... بدون قدرت . قدرت ؟ لیان سعی کرد خود را امتحان کند . دستش را مشت کرد تا آتش افزاری کند اما .... 

" من نمی توانم ، نمی توانم عنصر افزاری کنم ؟ " پیرزن گفت : " متاسفانه............ نه .. "

******

صدا از بلندگو پخش شد : " زندانی ها ... بیرون . همه بیرون . زود باشد آشغال ها  . بجنبید . پادشاه آزوری نمی تواند منتظر شما باشد . " کگین از زندان بیرون آمد . به هیچ جا نگاه نمی کرد به جز زمین .

ناگهان مامور زندان برای او زیر پا گرفت و او را با سر به زمین انداخت . عینک کگین به یک سو پرت شد . کگین خواست اعتراض کند اما می دانست سودی ندارد . پس عینکش را برداشت و به راه ادامه داد .

در سالن هواخوری به دیواری تکیه داده بود که ناگهان یک مرد بزرگ جثه به او نزدیک شد و گفت : " می خواهی با ما بازی کنی ؟ " کگین به او محل نگذاشت . اما این کار را بدتر کرد و مرد چاقویی در آورد و گفت : " نگران نباش ... با ما بازی نکنی ما بازیت میدهیم . " سپس چاقوی را بالا برد تا به کگین ضربه بزند اما کگین دستش را نگه  داشت و گفت : " چطور است بازی شما را خراب نکنم .. هان ؟ "

زیادی داری گنده تر از دهنت حرف می زنی .

حداقل به بزرگی شکم تو نیست .

سپس دست مرد را پیچاند و او را زمین زد . سپس با پا دست او را شکست . مرد از درد فریادی کشید . از شانس بد کگین ماموران زندان به سرعت به ان جا نزدیک شدند و او را دستگیر کردند .

بعد از چند ساعت سر کردن در انفرادی ، کگین را بیرون آوردند وبه سلولش باز گرداندند . در سلول کگین روی تختش دراز کشید . قبلا برادرش به او کمک می کرد اما حالا ....

" زندانی 23476 نامه داری ... " ناگهان مامور زندان برگه ای درون زندان انداخت .

کگین بلند شد و برگه را برداشت و آن را خواند :"

سلام ...

پدربزرگ حالش بسیار بد است . خواستم فقط به تو خبر بدهم . به هرحال برادرم هستی . در هایم لیک بستری است . می دانی که کجا را می گویم .... همان بیمارستانی که تو را به دنیا آوردند .... البته او زنده است ... اما حالش بد است .... خواهرت چطور است ؟ حال او را برایم بنویس چون نمی دانم کجاست و حالش چطور است ....

از طرف: مادرت

کگین نامه از دستش ول شد . تنها به روبرویش خیره شده بود . میانگ .....

میانگ......

 زنده است .....

او ....

 نمرده ....

نزدیک ماست.....

نظرات

  1. Having read this I thought it was really enlightening. I appreciate you taking the time and energy to put
    this short article together. I once again find myself spending a significant amount of time both reading and commenting.
    But so what, it was still worthwhile!
  2. Can I just say what a relief to uncover a person that really knows
    what they are discussing on the internet. You actually realize how to
    bring an issue to light and make it important. A lot more people need to check this out
    and understand this side of the story. I was surprised
    that you are not more popular since you certainly have the
    gift.
    • محمد امین عبیدی

      بله انشاالله بزودی

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.