تبلیغات
آواتار نیوز - فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 11 (پایانی)

درباره سایت

سلام ، به آواتار نیوز فاز هفتم خوش آمدید
آواتار نیوز در بیست و دوم تیرماه سال 1393 توسط محمد امین عبیدی تاسیس شد و تا تیر ماه سال 1395 شش فاز را پشت سر گذاشت در همین مدت نویسندگان زیادی به آن پیوستند و نویسندگان زیادی از آن رفتند . در 5 تیرماه 1395 مطالب قبلی (فاز 1 تا 6 ) وب آواتار نیوز به وب سایت "آواتار نیوز بایگانی" منتقل شد و تمامی مطالب جدید در قالب فاز هفتم و ظاهری نو و آراسته پخش خواهد شد .
در صورتی که میخواهید مطالب قبلی را مطالعه کنید میتوانید از منوی دوستان آواتار نیوز وارد وب سایت اواتار نیوز بایگانی شوید .

بایگانی

نویسندگان

منتشر شده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 11 (پایانی)

داستان

این قسمت از فریاد آتش را میتوانید در ادامه مطلب بخوانید ....

لطفا تمامی نظرات ، پیشنهادات و انتقاداتی که نسبت به داستان دارید را در همین مطلب بفرستید تا توسط خود نویسنده "مانی خانزاده" و در صورت لزوم توسط منتشر کنند پاسخ داده شود . یقینا نظرات شما در ادامه اتفاقات داستان تاثیر گذار است .

تاریخ ۱۹ ، آذر، 1395 (امکان جلوتر افتادن داستان وجود دارد) قسمت اول از فصل دوم فریاد آتش منتشر خواهد شد .

قسمت آخر

کابوس دوباره شکل گرفته بود . هر روز باید تکرار می شد اما این بار فرق داشت . این بار نیلوفر سفید در حال نابود شدن بود . تمام باقی مانده ها ، تمام استادان عناصر  همه و همه در حال مرگ بودند . لیان با خود فکر می کرد که اگر دیر شده باشد چه ؟ اگر دیگر راهی بر ای بازگشت نباشد چه ؟

  او با ترس و وحشت تنها چند ثانیه به حرف های مرد فکر کرد . اما دیگر زمان نداشت . فرصت در حال از دست رفتن بود  نباید می گذاشت که تنها امید مردم برای پیدایش آواتار جدید از بین رود ، نباید می گذاشت .

لیان ابتدا با ترس به مرد خاک افزار نگاه کرد . رایوکاوا هنوز می خندید . انگار کشتن چند نفر برایش سرگرمی بود . بعد از چند ثانیه لیان به خود آمد و به سمت میانگ که بی رمق آن جا به صندلی بسته شده بود رفت . میانگ با بی حالی و به آرامی گفت : " تو .... برو به ... شهر..... من حالم خوبه ..... فقط دستم شکسته . " لیان در حال با آتش افزاری طناب های فلزی را ذوب می کرد گفت : " نه . ما به تو احتیاج داریم . اعضای نیلوفر سفید در حال مرگ هستند . باید به اون شهر برم تا کگین رو نجات بدم . همچنین باید از تو محافظت کنم..... تو برای گروه ما اهمیت زیادی داری " میانگ یک دستش را آزاد کرد و آبی که در یک گوشه ریخته بود را منجمد کرد و با آن طناب ها را که ذوب شده بود را برید . لیان به او کمک کرد تا بلند شود . وقتی از دیوار های شکسته بیرون رفتند ، رایوکاوا هنوز می خندید . لیان با خاک افزاری مشتی از خاک درون دهان او گذاشت تا صدای خنده ی او بیرون نیاید . سپس میانگ را سوار موش کور کرد و با یک پرش افسار حیوان را در دست گرفت . سپس حیوان را  به سمت  مقر اعضای نیلوفر سفید برد . اما در طول راه هم حسش به او چیز بدی می گفت .... چیزی که شاید تا ۀخر عمر فراموش نکند ....

*****

کگین به پرچم زل زده بود . او را محو خود کرده بود . اعضای نیلوفر سفید ، استادان بادافزاریش ، تنها افراد قابل اعتماد حالا یا دستگیر شده بودند یا مرده بودند . کگین قدمی رو به جلو برداشت . هر چه بیشتر به جلو می رفت به پرچم نزدیک تر میشد ، نفرتش بیشتر می شد و اندوهش فراوان تر . با دیدن پرچم یاد صدای نفرت انگیز رایوکاوا می افتاد . یاد اینکه قبل از این که به دنیا بیاید . بیشتر جلو تر رفت و با جنازه های بیشتری روبرو شد . خیلی سعی می کرد تا جلوی اشک هایش را بگیرد . ناگهان در اتاق روبرویش محکم باز شد و از جا کنده شد . کگین با خشم و نفرت به مامور دایلی نگاه می کرد . جنگجوی دایلی مشتش را بالا برد تا با خاک افزاری کگین را زمین بزند اما کگین از جا پرید و همان چوب کوچک را در آورد  با نوک تیز خنجر بیرون آمده از آن به مرد ضربه زد . ماموران دایلی به سرعت وارد تالار می شدند اما کگین با آب آن ها را بیرون و اطراف پرت می کرد . چشمانش را خون گرفته بود . نمی توانست فداکاری های اعضای نیلوفر سفید برای نجات او را فراموش کند . نمی توانست بزرگ شدن توسط اعضا و یادگیری مهارت هایش توسط آن ها را فراموش کند . آن پیرزن که یک آب افزار بود ، استاد ماهر باد افزاری : میلو ، عضو ارشد گروه ، و بی نهایت اعضای دیگر.  حالا آن ها مرده بودند .  تنها وظیفه ای که کگین داشت حداقل محافظت از جسد آن ها و جلوگیری از بدست افتادن جسد آن ها به دست های کثیف خاک افزاران  بود .

ناگهان از پشت سر ، صدای دویدن موش کور به گوش کگین رسید . کگین با آب افزاری و حالت هشت پا سربازان را مورد اصابت قرار داد. سربازان دایلی محکم به دیوار می خوردند . اما تعدادشان خیلی زیاد بود ... انگار این یک...... انگار که یک تله بود . حالا فهمید که هدف آن ها خودش نبوده بلکه......

ناگهان کگین به سمت بیرون از تالار رفت و فریاد زد :" لیان..... لیان این یک تله است.... لیااااان...." لیان میانگ را تنها گذاشت  به سمت کگین رفت اما یکدفعه ستونی بزرگ و از جنس سنگ با کگین اصابت کرد و او را نقش بر زمین کرد .

لیان با تعجب به برادرش نگاه کرد . ناگهان میانگ گفت : لیان .... لیان تو ...برو . من کمکش می کنم .

لیان به او نگاه کرد و گفت  : ممنونم ......  سپس از در تالار وارد شد و به سربازان دایلی نگاه کرد . سربازان فریاد زدند و به او حمله کردند . لیان چشمانش را بست . ناگهان چهره ی برادرش جلوی چشمش ظاهر شد ..... لبخند برادرش ...... میانگ..... پدر میانگ.....

تمامی این ها را به خشم تبدیل کرد و به حالت آواتاری رفت . زمین را کند و مذاب ها را به سوی سربازان فرستاد. سربازان با آه و فریاد به دیوار چسبیدند . اما خشم لیان فروکش نکرد ..... لیان در هوا بلند شد و به سمت جلو رفت . دیوار های جلوی خود را از بین برد و وارد فضای بیرون شد .....  ناگهان خود را در مقابل هزاران ربات فلزی دید . همه مجهز به سلاح های پلاسما.... تکنولوژی جدید مردم شهر جمهوری ....

ناگهان همه ی سربازان به سمت او شلیک کردند .لیان  دیوار های سنگی را سپر خود کرد . ناگهان شلیک ها متوقف شد ... لیان از حالت /اواتاری خارج شد و بر زمین فرود آمد ......از روی سپر ها پرید و ......

*******

میانگ مقدار کمی از آب شمالی را که داشت را در آورد و و با آب افزاری زخم های کگین را درمان کرد . کگین کم بهوش آمد و لبخند زد . سپس با بی رمقی گفت :" لیان ... مهم تره .... برو و به او  مک کن .... من .. خوبم .... " میانگ بلند شد و گفت : " کگین .... من باید" اما کگین فریاد زد :" میانگ به لیان کمک کن..... او به تو احتیاج دارد .... تنها کسی که می تواند او را نجات دهد و آرامش کند تو هستی .... برو ... " میانگ لحظه ای مات و متحیر ماند اما بعد با چهره ای مصمم به سمت لیان در فضای بیرون به راه افتاد .

*****

لیان از حالت آواتار خارج شد و بر زمین فرود آمد . سپر ها را به اطراف پرت کردو به روبرویش نگاه کرد . مردی بلند قد و با اندامی ورزیده که خود را با ردایی سبز پوشانده بود روبروی او ایستاده بود . لیان متوجه شد که او دستور توقف شلیک ها را داده . مرد در حالی که کلاهش چهره اش را مخفی کره بود گفت : " آواتار جوان..... چند بار است که از چنگ من جستی و با شانس بعضی از افراد من را شکست دادی.... شاید هم اراده ات کمی قویست اما ..... قدرت زیادی داری که نهفته ..... هنوز می توانی قدرت مند تر از الان بشوی ... تنها با یک کار.... به من بپیوند ... " ناگهان لیان گلوله ای آتشین به سمت او پرتاب کرد . مرد با خونسردی آتش را با دستش متوقف ساخت . لیان گفت :" پس آتش افزاری ...... "  مرد گفت :" نه ... من افزارندئه نیستم .. ولی از قدرت های درونی خودم با خبرم و از آن ها استفاده می کنم ... تو چه .... تو هم می خواهی با افراد ضعیف تر از خودت در این دنیا دست و پا بزنی ... فکر می کنی قوی هستی ؟ " لیان دستانش را مشت کرد و گفت :" من هرگز به تو ملحق نمی شم .... الان هم می خواهم با تو به جنگ بپردازم .... " مرد با همان لحن سرد و بی احساس گفت : " خودت ضرر می کنی... " لیان حالت مبارزه به خود گرفت و گفت :" پس ضررش را به جون می خرم ... " مرد ردایش را باز کرد و گفت :" پس فکر می کنی برنده خواهی شد؟ تو مرا نمی شناسی .... ولی .... " بعد کلاهش را برداشت و ادامه داد : " من تو را به خوبی می شناسم .. " لیان با تعجب و متحیر گفت :" پدر .....؟ "

 قسمت آخر 2

لیان ابر های ذهن خود را می دید که جلوی دید او را گرفته اند . نمی توانست از آن ها دوری کند . انگار تنها چیزی که می توانست حس کند همین تاریکی بود که وجودش را فرا گرفته بود . این تاریکی نور را از روح لیان دور می داشت و او را در چارچوب خود گیر می انداخت ....

لیان نمی توانست باور کند . انگار زمان متوقف شده بود و او را تنها گذاشته بود ... پدرش ... پدری که همیشه او را دوست داشت .. پدری که بعد از آن حادثه دیگر رنگش را ندید ... اما حالا او روبروی او ایستاده بود و به او خیره شده بود . با لحنی سرد و خشک .. پدری به ظاهر بی مهر و ترسناک . پدری که هیچ پسری آرزوی داشتنش را نمی کرد .

او برای لیان به شدت تغییر کرده بود . انگار نیمه ی تاریک وجود پدرش فعال شده بود و او را به درون خود کشانده بود ... حالا به همه چیز پی می برد . که وقتی تنها میشد مادرش جلوی چشمانش ظاهر می شد و او را وسوسه می کرد . آن خاطرات .. دیگر باز نمیگشت .

لیان با تعجب زمزمه کرد : " پدر ... تو .. چجوری.. " پدر لیان پوزخندی زد و گفت : " خانواده دیگر برای من ارزشی ندارد وقتی قدرت هایم مرا نگهداری می کنند . واتو مرا قدرت مند کرده . مرا از مرگ نجات داده ... واتو بتا من بوده و همیشه هست .. اما ت وچه ؟ تو فکر کردی با حالت آواتاری می توانی مرا شکست دهی ... هنوز همان پسربچه ی ضعیفی هستی که مادرت از تو ساخت .. " لیان دستانش را مشت کرد و با بغض گفت :" مادرم .. مرا دوست داشت ... تو چطور .. حتی به برادرم هم کمکی نکردی...

اوه اشتباه نکن . من به او کمک کردم ولی تو او را دوباره به شکل قبلی در آوردی ...

او هیچ وقت تغییر نمی کرد . حتی اگر هم مرا می کشت در آینده به تو خیانت می کرد . همانطور که تو به ما و من خیانت کردی .

لیان.. برای آخرین بار به تو هشدار می دهم . اگر به من نپیوندی آینده ای تیره و تار انتظارت را می کشد .

لیان در دستانش آتش درست کرد و گفت : " تاریکی را به تو ترجیح می دهم... " سپس آتش را به سمت مرد سوق داد . مرد از روی آتش پرید و با سرعت به سمت لیان رفت و با مشتش بر دیوار پشت سر لیان کوبید اما لیان به سمت دیگری رفت و از زیر آوار جان به در برد . مرد از گرد و خاک بیرون آمد و باز هم دستانش را بر زمین کوبید و با اینکار زمین زیر پای لیان خرد کرد . اما لیان با آتش افزاری به هوا رفت و سپس با ضربات پی در پی خاکی مرد را دور کرد . سپس بر زمین فرود آمد . اما مرد را ندید . ناگهان حس کرد که مرد پشتش است . سرش را برگرداند تا با او رودررو شود اما مرد سریع تر بود و با یک دست لیان را از گردن بالا برد . لیان سعی کرد دستان مرد را از گلویش باز کند اما مرد خیلی قوی تر بود .

مرد باز هم پوزخند زد و گفت :"انگار نمی فهمی . تو نمی توانی مرا با عنصر افزاری شکست دهی . "

لیان لحظه ای چشمانش را بست و گفت : " شاید هم تو نتوانی این گونه مرا شکست دهی... " سپس با پا ضربه به مرد زد و در هوا به مرد آتش افزاری کرد . مرد یک دستش را سپر خود کرد اما آتش لیان قوی بود و سوزان . همین کافی تا دست مرد سوازنده شود .

مرد از فرط درد فریادی بلند کشید . طوری که صدایش گوش ها را لرزاند . لیان  چشمانش را بست تا این صحنه را نبیند .

سعی کرد از فضا دور شود تا کمی استراحت کند اما صدایی از پشت سرش گفت : " من هیچ وقت تسلیم نمی شوم . تنها یکی از ما زنده می ماند ... پس بجنگ. " سپس به هوا پرید و با پا به لیان ضربه ای مهلک زد . لیان محکم با دیوار برخورد کرد و فریادی از درد کشید .

ناگهان صدایی آشنا فریاد زد :" لیااان.... " مرد به بالا نگاه کرد . سپس خندید و گفت : " دوست های جدید پیدا کردی .... انگار برای کمک آمده اند ... " لیان با بی رمقی گفت : " به او کاری نداشته باش.... "

میانگ پایین پرید و پیش لیان رفت و گفت :" لیان .. حالت خوب است ؟ " لیان با چشمانی نیمه باز به میانگ نگاه کرد و گفت : " تو باید از این جا بروی .... ممکن. .. است .. آسیب ببینی .. آه "

می دانم درد داری ... اما نباید تنهایی با این مرد روبرو میشدی ..

تنها من می توانستم او را متوقف کنم... او ..

ناگهان مرد سرفه ای کرد و گفت : " پدرش هستم ...

میانگ لحظه ای دست از کار کشید و به پشت سر نگاه کرد . پشت سرش مردی بزرگ جثه و قوی هیکل با سری طاس می دید . لیان گفت :" از این جا برو ... برووو .. " میانگ دستش را روی شانه ی لیان گذاشت و گفت : " تو  را ترک نمی کنم ... در کنارت می جنگم.. "

سپس از جا بلند شد و گفت : "  فکر کردی پدر خوبی هستی ... فکر کردی با اینکار چه اتفاقی می افتد .. هان ؟

مرد با خنتده گفت : " حداقل عقده ی واتو خالی می شود .. همچنین درس عبرتی برای بعضی از بچه ها که در کار بزرگتر ها فضولی می کنند ..

سپس به سمت دخترک دوید تا او را زمین بزند اما میانگ باهوش و فرزتر بود و از بالای سر مرد بالا پرید با آب افزاری او را به دیوار چسباند . مرد که خود را در گرفتاری می دید فریادی کشید و با تمام قدرت یخ ها  را شکست .

 میانگ کمی ترسید اما به روی خود نیاورد . دوباره به سمت او آب افزاری کرد اما مرد لحظه ای عقب نشینی نکرد  . با سرعت جاخالی می داد و دخترک را سردرگم می کرد .

میانگ لحظه ای مرد را گم کرد و همین کافی بود تا مرد با دستش را بگید و او را به زمین بکوبد . میانگ با برخورد با زمین آهی بلند کشید .

لیان که در حالتی نبود که بتواند بجنگد چشمانش را باز کرد و به صحنه ی روبروی خود نگاه کرد . میانگ بی توان بر زمین افتاده بود و بدون حرکت به مرد نگاه می کرد .

 پدر لیان خم شد و دستش را مشت کرد تا کار میانگ را یک سره کند و او را بکشد . لیان دستش را به سوی او دراز کرد و با آخرن توان فریاد زد : " نهههههههه...... " چشمانش را بست و لحظه ای به تمام زندگی اش نگاهی انداخت ... به برادرش ... میانگ ... آن پیرزن .... مادرش .. پدرش .... رایوکاوا ...

لیان با آخرین توان خود دستش را به زمین کوباند و با خاک افزاری مرد را به یک سو پرتاب کرد . او به حالت آواتاری رفته بود . بدن لیان به حالت صلیب در امده بود . او دستانش را پایین آورد و به پدرش نگاه کرد . زمانی او را دوست داشت و به او عشق می ورزید اما حالا از او متنفر بود .

لیان با آتش افزاری به پدرش ضربه زد . سپس زمین را باز کرد و با مذاب به سمت پدرش حمله ور شد . مرد با اخرین توان به این ور و آن ور رفت تا نجات یابد اما خشم لیان بی پایان بود . او گلوله های آتشین  فرستاد و با خاک افزاری زمین را به لرزه آورد .

پدرش به ستوه در آمده بود . لیان با چند صدایی گفت : " تو نظم و توازن جهان را به هم ریخیتی . خانواده های زیادی را یتیم ساختی ... شهر ها را نابود کردی و از ارواح سو استفاده کردی.... تو لیاق این هستی که مجازات شوی...

پدرش با ترس گفت : " خواهش می کنم ... مرا نکش..." لیان لحظه ای متوقف شد اما بعد فریاد زد :" تو باید بمیری...." سپس با نیروی جدیدی که بدست آورده بود موجی درست کرد و آن را روانه ی مرد کرد اما در میانه ی را ه موج متوقف شد . مرد که چشمانش را بسته بود آن ها را باز کرد و به اطراف نگاه کرد .

صدایی از پشت سر لیان گفته بود :" لیان... دوستانت را دوست نداری؟ " لیان به عقب برگشت و به چهره ی رایوکاوا که کگین و میانگ را در دو دستش نگه داشته بود کرد .

همین غفلت کافی بود تا پدرش با یک پرش بلند ضربه ای بر او بزند و او را نقش بر زمین سازد . رایوکاوا خندید و گفت : "سرورم ... دوباره بازگشتید .. " مرد گفت : " ممنون که مرا نجات دادی .. آن التماس هم جزئی از نقشه ی تو بود درست است ؟

آه بله .. بهتان که گفته بودم ... راستی پسر دیگر مرده ؟

مرد خم شد و دستش را روی نبض لیان گذاشت . بهد از چند ثانیه گفت : " مرده ... هر ضربه ای در حالت آواتاری او را می کشد ...

میانگ که مات و متحیر مانده بود فریاد زد :" لیان ... نهههه " سپس گریه را سر داد . اشک از گونه هایش پایین ریخت و گونه هایش را خیس کرد . رایوکاوا آهی کشید و گفت : " دیگر کسی نیست که به تو اهمیت بدهد ... ناراحتی ؟ قربان این ها را زندانی کنیم ؟

بله ... آن ها باید مجازات شوند ....  

رایوکاو هر دوی آن ها را روی زمین انداخت و با پا به آن ها ضربه زد . سپس پدر لیان که واتو به او اسم تازه ای بخشیده بود گفت :  " دوست دارم روح پسر ضعیفم با شکنجه واتو روبرو شده و مجازات دوستانش را ببیند . هاهاهاها من ، آزوری بزرگ .... به دنیا روحی تازه می بخشم هاهاهاهاهااااهها

نظرات

  1. You really make it seem so easy with your presentation but I find this topic to be really something that
    I think I would never understand. It seems too complex and extremely broad for me.
    I'm looking forward for your next post, I'll try to get the hang of it!
  2. Have you ever thought about adding a little bit more than just your articles?

    I mean, what you say is important and everything.
    But think of if you added some great pictures or video clips to give your posts more, "pop"!
    Your content is excellent but with pics and clips, this
    site could definitely be one of the very best in its field.

    Fantastic blog!
  3. Its such as you read my thoughts! You seem to grasp so much approximately this,
    such as you wrote the e book in it or something. I believe that you could do with some percent to
    drive the message house a little bit, however other than that, this is
    fantastic blog. An excellent read. I will certainly be back.
  4. یعنی با مرگ لین تموم شد؟؟!!
    قک نمی کردم فصل اینجوری تموم بشه
    یعنی به نظرم بهتر بود قسمت آخر فصل با موفقیت آواتار بود

    ولی از کل محتوا حوشم اومد داستان قشنگیه
  5. سلام جواب ایمیل آقای عبیدی را جهت همکاری در تیم کمیکستان دادم . اگر مطالعه بفرمایید ممنون می شوم
  6. ممنون بابت داستان زیبای تان

    فقط اگر میشه ترجمه کمیک شمال و جنوب هم بزارید . خیلی وقته منتشر شده آخه
  7. دو فصل .البته تو ذهنم هست که فصل سه و چهار رو هم بنویسم.البته این فقط یک طرحه .شاید عملی نشه .با توجه به حجم درسی .ولی امیدوار باشید .
  8. واو... عجب پایانی!!! یک جورایی شبه به پایان کتاب دوم آواتار انگ بود. راستی میتونم بپرسم این داستان کلا چندتا فصل داره؟
    • محمد امین عبیدی

      درست شد

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.