تبلیغات
آواتار نیوز - فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 10

درباره سایت

سلام ، به آواتار نیوز فاز هفتم خوش آمدید
آواتار نیوز در بیست و دوم تیرماه سال 1393 توسط محمد امین عبیدی تاسیس شد و تا تیر ماه سال 1395 شش فاز را پشت سر گذاشت در همین مدت نویسندگان زیادی به آن پیوستند و نویسندگان زیادی از آن رفتند . در 5 تیرماه 1395 مطالب قبلی (فاز 1 تا 6 ) وب آواتار نیوز به وب سایت "آواتار نیوز بایگانی" منتقل شد و تمامی مطالب جدید در قالب فاز هفتم و ظاهری نو و آراسته پخش خواهد شد .
در صورتی که میخواهید مطالب قبلی را مطالعه کنید میتوانید از منوی دوستان آواتار نیوز وارد وب سایت اواتار نیوز بایگانی شوید .

بایگانی

نویسندگان

منتشر شده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 10

داستان


این قسمت از فریاد آتش را میتوانید در ادامه مطلب بخوانید ....
لطفا تمامی نظرات ، پیشنهادات و انتقاداتی که نسبت به داستان دارید را در همین مطلب بفرستید تا توسط خود نویسنده "مانی خانزاده" و در صورت لزوم توسط منتشر کنند پاسخ داده شود . یقینا نظرات شما در ادامه اتفاقات داستان تاثیر گذار است .

قسمت دهم

سکوتی مرگ بار .. امیدی از دست رفته . .. فریاد های کمک ... چهره ای هراسان ... یک تابوت ...

گویی این ها برای لیان حکمی خاص بود . بارها این اتفاقات را با مشاهده کردنشان مرور می کرد اما انگار کافی نبود . باید باز هم می دید تا برایش عادی میشد . زندگی این طور خواسته بود .  امید لیان را ترک کرده بود . انگار برای همیشه . کورسوی امیدواری بسته شده بود . ....

کگین به سمت دره دوید و خود را  به جلو پرت کرد و با آب افزاری مشغول سر خوردن رو به پایین شد اما لیان که زانو زده بود و دستانش را تکیه گاه قرار داده بود گفت :" نه .. نمی توانی ... اون رفته .. رایوکاوا اون رو دزدید . " کگین در هوا متوقف شد سپس دوباره به روی صخره ها بازگشت . او با لحنی کمک خواهانه گفت : " حالا چکار کنیم ؟ باید بریم دنبالش ؟ " لیان بلند شد و به دره نگاه کرد . سپس نفسی عمیق کشید و دستش را مشت کرد . سپس گفت : " تو این راه رو ادامه بده . برو به داخل شهر زیرزمینی و ماجرا رو تعریف کن . من هم به دنبال میانگ میرم ... " کگین با تعجب به برادرش نگاه کرد و گفت : " درسته . تو آواتاری ولی رایوکاوا چند بار تو رو شکست داده  . چند بار نزدیک بود بمیری . این یک تله است . " لیان لبخندی از روی تشکر زد و به سمت برادرش رفت : " شاید تله باشه .. اما میانگ به کمک احتیاج داره . کاری رو که بهت گفتم رو انجام بده ... " سپس با خاک افزاری خود را به روی زمین کشاند و به سمت موش کور رفت . موش کور در حال استراحت بود  اما با شنیدن صدای پای لیان از خواب بلند شد و خود را آماده کرد . لیان روی حیوان پرید و افسار آن را در دست گرفت . لیان با مهربانی رو به حیوان گفت: " می دانم که سرعت زیادی نداری . اما ازت می خواهم که با بیشترین سرعتت بدوی . فهمیدی ؟  یک نفر به من احتیلج دارد" حیوان از روی شوق غرشی آرام کرد . سپس با بیشترین سرعت به راه افتاد .

*****

کگین نفسی عمیق کشید . سپس به دیوار فلزی بزرگی که روبرویش بود نگاه کرد . سپس چوب کوچکی که همیشه در جیبش بود را در آورد و دگمه ای که روی آن قرار داشت را فشار داد . با فشار دادن دگمه ، چاقویی از کریستال قرمز رنگ از آن بیرون زد . کگین چاقو را بیرون آورد . سپس با آن علائم چهار عنصر را روی دیوار حک کرد . سپس چهار فلش از سمت آن ها به پاین کشید . به چاقو را غلاف کرد و با آب افزاری به نقطه ی زیر فلش ها ضربه زد . ابتدا چیزی معلوم نبود اما بعد از چند ثانیه هاله ای از نور دور علائم قرار گرفت . کگین لبخندی از روی موفقیت زد .

در با صدایی بلند ی باز شد . ابتدا کگین با تعجب به اطراف نگاه کرد . همه جا خالی بود . اما بعد چیز هایی معلوم شد . چند جنازه ..... اما چیز دیگری هم بود .... یک پرچم ...... پرچمی با نقش ملت خاک ......

*****

آفتاب در حال غروب بود . لیان روی حیوان خم شده بود تا سرعت بالای حیوان او را پرت نکند . لیان با استفاده از خاک افزاری رد مرد را دنبال می کرد . اما در نقطه ای رد پا قطع شد . لیان فهمید که به محل نگهداری میانگ رسیده اما به رفتنش ادامه داد . حیوان که منظور لیان را فهمی ، به سرعتش افزود . لیان که دیوار بزرگ قصر را رو به روی خود می دید چند لحظه منتظر ماند ..... بعد با یک پرش رو به عقب روی زمین فرود آمد . موش کور به  رفتنش ادامه داد و با سر دیوار را خرد کرد . اما خود را درون محاصره ی چندین سرباز دید . سربازان آماده ی شلیک گلوله های برقی به حیوان بودند اما ناگهان زیر پایشان خالی شد و همگی به درون زمین فرو رفتند . لیان با سرعت از کنار حیوان رد شد . حیوان فهمید که باید بایستد به همین دلیل همان جا نشست . لیان با سرعت در را شکست و وارد تالار قصر شد . اما کسی آن جا نبود . لیان ایستاد و حواسش را محو اطراف کرد . ناگهان قدم های یک مرد را بالای سرش حس کرد . لیان چند صخره را به سقف کوباند اما صدای قدم ها ادامه داشت . لیان بار دیگر حواسش را بیشتر جمع کرد . این بار صدا از پشت سر می آمد . لیان برگشت و زمین پشتش را خرد کرد . اما باز هم صدا ادامه داشت . لیان  بدون جنب و جوش ایستاد . با خاک افزاری زیرکی مرد را حس می کرد اما کاری از دستش بر نمی آمد . صدای رایوکاو در تالار طنین انداز شد کع می گفت : " می دانستم می آیی . نمی توانستی نیایی . " لیان فهمید که رایوکاوا از درون بلند گو با او حرف می زند . اما انگار نزدیک او بود . لیان گفت : " کار احمقانه ای کردی . مهارت هایم بیشتر شده . دو عنصر در برابر یک . "  رایوکاوا ادامه داد : " البته بستگی دارد که چگونه از آن استفاده کنی . البته راه دیگری هم هست . از آن استفاده نکنی . می دانی چرا ؟ "  لیان می توانست  قیافه ی پیروز مندانه ی رایوکاوا را تصور کند . اما سعی کرد با ادامه دادن حرف زدن ، مکان او را بفهمد . او گفت : " منظورت چیست ؟ "

من الان یک گروگان دارم . البته باید گفت قربانی . در این موقع تو نمی توانی از قدرت عناصر استفاده کنی . چون در آن موقع قربانی زودتر می میرد .

به میانگ کاری نداشته باش .

جدا ؟ قانع شد م .

لیان متوجه ستون سنگی  پشت سرش شد . او از روی آن پرید . اما از خاک افزاری استفاده نکرد . می دانست رایوکاوا حرفش را عملی می کند .  تنها از مهارت خود استفاده کرد . چیزی جز صدای ضربان قلبش و صدای نفس هایش را نمی شنید . می توانست لبخند رایوکوا را تصور کند . رلیو کاوا گفت : " آفرین .... اما این کافی نیست .... "  ناگهان صدای فرود آمدن رایوکاوا را پشت سر خود شنید .  به سمت مرد خاک افزار برگشت اما او را ندید . متوجه صخره ای که پشت سرش به سمتش می آمد شد و از روی  آن پرید . حالا میانگ پیش رایوکاوا نبود پس می توانست از مهارت هایش استفاده کند . لیان  گوی بزرگی از آتش به سمت رایوکاوا فرستاد اما مرد خاک افزار از روی آن پرید و با لگدی لیان را به پشت پرت کرد . لیان پای خود را به دیوار زد و روی زمین ایستاد . رایوکاوا خندید و گفت : " فرز هستی ولی کافی نیست .... " سپس با مهارت ستونی از دیوار پشت سر لیان به او کوبید اما لیان خود را کنار کشید . سپس به هوا پرید و در هوا چند سنگ بزرگ به رایوکاوا کوبایند . سپس وقتی به زمین رسید با پایش و با آتش افزاری رایوکاوا را عقب راند . رایوکاوا با اینکه به عقب رانده شد اما هنوز سر جایش ایستاده بود . لیان با تعجب و با تلفیقی از ترس به او رایوکاوا نگاه می کرد . هنوز لبخندی موذیانه بر لبانش بود . لیان ابتدا متوجه دلیل خنده ی او نشد . اما بعد از چند ثانیه متوجه پشت سر خود شد . ارتشی هزاران نفره پشت سر او بود . کم کم حلقه ی محاصره ی آن ها تنگ تر می شد . لیان نفس نفس می زد . نمی دانست چکار کند . قبل از این در کنار برادرش روبروی چندین سرباز دایلی ایستاده بود . اما حالا برادرش در فاصله ای بسیار دور تر از او قرار داشت . رایوکاوا عقب رفت . ناگهان سربازان دایلی همگی با هماهنگی خاصی دستکش خاکی خود را به سمت لیان فرستادند . لیان بازدم خود را بیرون داد . سپس چشمانش را بست ......... تنها یک ثانیه گذشت اما ناگهان لیان وارد حالت آواتاری شد و همه ی دستکش ها را خرد کرد . سپس به هوا پرواز کرد و تمام زمین زیر پایش را بلند کرد و خرد کرد . تمام ارتش سربازان دایلی به دیوار ها خوردند و به اطراف پرت شدند . رایوکاوا هنوز ایستاده بود و نگاه می کرد . از خشم آواتار نمی ترسید . لیان به رایوکاوا نگاه کرد . رایوکاوا هنوز لبخند خود را بر لب داشت .  لیان چند گوی آتشین به سمت رایوکاوا  فرستاد اما رایو کاوا همه را با خاک افزاری خاموش می کرد .  ناگهان لیان مشتش را آتشین کرد و سنگی درست کرد و مشتش را به آن زد . رایوکاوا برای اولین  بار متعجب شد . لیان مذابی که در اختیار داشت را روانه ی رایوکاو کرد . رایوکاوا خود را کنار انداخت اما نتوانست درست بایستد و به زمین خورد . لیان به سمت مرد خاک افزار رفت . ناگهان از حالت آواتاری بیرون آمد و با خشم به سمت رایوکاوا دوید و او را به دیوار کوباند . سپس فریاد زد : " میانگ کجاست ؟ " رایوکاوا خندید و با حالتی خاص گفت : " نمی دانم درباره ی چی حرف میزنی .... صبر کن ببینم .... آها اون دختر آب افزار رو میگی ؟ " لیان گفت : " خودت بهتر می دانی. " اما یکدفعه فکری به سر لیان زد . او می توانست با خاک افزاری به میانگ برسد . لیان رایوکاوا را با یک دیوار سنگی احاطه کرد . سپس آن را با مذاب پوشاند و دستش را به دیوار زد .  میانگ در نزدیکی او بود ...... پشت همان دیوار ...... لیان دیوار را خرد کرد . ناگهان رایوکاوا قهقهه ای زد و گفت : " من را غافل گیر کردی . گروگان آزاد شد ..... به هر حال از دست دادن مرگ یک نفر برای پادشاه آزوری اهمیت ندارد ... هاها " لیان اخم کرد و گفت : " منظورت چیست ؟

-      تو فریب خوردی جوان . همه ی دوستانت در حال کشته شدن هستند .

-      چی  ؟

-       البته منظورم آن استاد مزخرف آب افزاری درون فانگ لی نیست . تمام اعضای نیلوفر سفید در حال مرگ یا گروگکان گیری هستند . همچنین برادرت .... کگین ..... هاهاهاهاهاهاهاهاها

نظرات

  1. I am not sure where you are getting your information, but good topic.
    I needs to spend some time learning more or understanding
    more. Thanks for excellent info I was looking for this information for my mission.
  2. hello there and thank you for your info – I have definitely picked up something new from right here.
    I did however expertise some technical issues using this website, as
    I experienced to reload the site many times previous
    to I could get it to load properly. I had been wondering if your web hosting
    is OK? Not that I'm complaining, but sluggish loading instances times
    will very frequently affect your placement in google and could damage your quality score if advertising and
    marketing with Adwords. Well I am adding this RSS to my email and
    can look out for much more of your respective interesting content.
    Make sure you update this again soon.

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.