تبلیغات
آواتار نیوز - فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 9

درباره سایت

سلام ، به آواتار نیوز فاز هفتم خوش آمدید
آواتار نیوز در بیست و دوم تیرماه سال 1393 توسط محمد امین عبیدی تاسیس شد و تا تیر ماه سال 1395 شش فاز را پشت سر گذاشت در همین مدت نویسندگان زیادی به آن پیوستند و نویسندگان زیادی از آن رفتند . در 5 تیرماه 1395 مطالب قبلی (فاز 1 تا 6 ) وب آواتار نیوز به وب سایت "آواتار نیوز بایگانی" منتقل شد و تمامی مطالب جدید در قالب فاز هفتم و ظاهری نو و آراسته پخش خواهد شد .
در صورتی که میخواهید مطالب قبلی را مطالعه کنید میتوانید از منوی دوستان آواتار نیوز وارد وب سایت اواتار نیوز بایگانی شوید .

بایگانی

نویسندگان

منتشر شده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 9

داستان


این قسمت از فریاد آتش را میتوانید در ادامه مطلب بخوانید ....
لطفا تمامی نظرات ، پیشنهادات و انتقاداتی که نسبت به داستان دارید را در همین مطلب بفرستید تا توسط خود نویسنده "مانی خانزاده" و در صورت لزوم توسط منتشر کنند پاسخ داده شود . یقینا نظرات شما در ادامه اتفاقات داستان تاثیر گذار است .

قسمت نهم

آفتاب از پس کوه های بلند بیرون آمده بود و همه جا را روشن ساخته بود . شب قبل باران آمده بود و برگ های درختان را نوازش داده بود . قطرات ریزی که هنوز روی برگ ها مانده بودند به آرامی از روی آن ها می غلطیدند و به پایین سر می خوردند .  پرندگان در گوشه ای از لانه ی خود کز کرده بودند و درحال خوردن غذا بودن . بعضی هایشان هم با صدای خود بقیه را بیدار می کردند . اما از این اطلاع نداشتند که با آواز خود ، چیز های دیگری را نیز بیدار کرده اند . البته تقصیر آن ها نبود . تقدیر جور دیگری خواسته بود . او خواسته بود پسری 14 ساله از آواتار بودن خود مطلع شود . او خواسته بود دشمن آن ها از نبردی مهلک ، جان سالم بدر ببرد  . او جهان را این گونه خواسته بود . پر از فقر ، پر از سیاهی ، پر از تاریکی و سایه و مهم تر از بقیه ، پر  از ظلم .

تنها دغدغه ی یک پسر نوجوان ،  مردم جهان بود و بس . دغدغه ی زندگی یا مرگ . دغدغه ی دوست یا دشمن . دو راهی هایی وجود داشت . بین ترس و مرگ . اما هیچ کدام شعله ی تاریکی را خاموش نمی کرد . پس باید راه سومی نیز وجود می داشت . آری ، وجود داشت . آن  شجاعت بود . شجاعتی که تنها حق انتخاب سه نوجوان بود . سه نوجوانی که در حال رفتن  به سوی آخرین مکان امن بودند .

کگین خمیازه ای کشید و گفت : " لیان ..... چند ساعت است که نخوابیده ای . خسته نیستی ؟ مخصوصا با .... " اما لیان حرفشش را قطع کرد و گفت : " نه خسته نیستم . حال میانگ چطور است ؟ دردش کمتر شده یا نه ؟ " کگین چشم هایش را مالید و گفت : " خوب است . هنوز نرسیده ایم . ؟ " لیان گفت : " نه . حسش نمی کنم . اما نزدیک هستیم . "  کگین گفت : " مطمئنی که رایو کاوا مرده ؟ " لیان آهی کشید و گفت : " اصلا مطمئن نیستم . او زنده مانده . معلوم است که زنده می ماند . "  ناگهان موش کوری که درحال بردن گروه آواتار به جزیره ی  " فانگ لی"  بود ، ایستاد . لیان از بالای آن پایین پرید و به آرامی فرود آمد . کگین هم با آب افزاری بر زمین نشست . لیان قدمی به جلو برداشت اما ناگهان صدای مادرش در گوشش طنین انداز شد . " لیان به ما بپیوند . لیان ...... رها شو و مانند سایه بشو ..... بیا ..... در تاریکی فرو برو ......" لیان چشمانش را بست و دستش را روی سرش گذاشت .  دیگر صدای صدای برادرش که از او سوال می کرد را نمی شنید . تنها این صدا بود ....... لیان ... به ما بپیوند ... لیان ......  اما یکدفعه چشمانش را باز کرد . چشمانش پر از نور بود . همانند آواتار های دیگر . از روی زمین بلند شد و به هوا رفت . تمام روایات آواتار های قبلی را مانند یک نوار فیلم می دید و حس می کرد .   اما همه چیز در یک ثانیه از بین رفت . تنها آونگ درد آور گریه ی یک بچه بود . یک کودک هفت ساله . در یک شب طوفانی ....... چهره ی آن مرد ........... نیلوفر سفید ........ برادرش ......... چرا بدنیا آمده بود ؟

برادرش سریع او را گرفت و او را به درختی تکیه داد . اما بعد از چند ثانیه لیان روی پای خود ایستاد . سپس لبخندی ملایم زد و زمزمه کرد  : " ممنونم آواتار کورا ... " کگین با تعجب و با لحنی پر از تحسین گفت : " چجوری .... یعنی  چجوری توانستی به این زودی وارد حالت آواتاری بشوی ؟ .... تو .... " لیان رو به برادرش برگشت و گفت :  " ما فکر می کنیم قدرت محدودی داریم اما این طور نیست . کورا فکر می کرد که قدرت همه نامحدود است ، مخصوصا آواتار ... مثل یکی از دشمنانش فکر می کرد .  ناگهان صدایی آشنا گفت : " مانند ظهیر..... یکی از افراد نیلوفر سرخ ..... " لیان به سمت صدا برگشت و چهره ی میانگ را بالای سرش ، سوار بر موش کور دید. سپس لبخندی زد و گفت : " حالت خوب است ؟  "میانگ آرام پایین آمد و به سمت لیان رفت و گفت : " بهتر از همیشه .....فقط و فقط به لطف تو " کگین گفت : " خب ، لیان ... جزیره همین نزدیکی است ؟ " لیان به سمت فضای روبروی خود برگشت . ناگهان برادرش را کنار کشید و دستانش را مشت کرد . بعد حالت مبارزه به خود گرفت و ضربه ای از جنس از آتش به زمین وارد کرد . بعد پایش را روی زمین کشید و با یک جهش به جلو  ، سوراخی آتشین روی زمین به جای گذاشت . سپس دستانش را به حالت خاک افزاری به بالا و پاین برد و پایش را به زمین کوبید . ناگهان چاله به فواره ای از آتش تبدیل شد . لیان بقیه را کنار برد و سوراخ را عمیق تر کرد .  تا مدتی به کارش ادامه داد  . ام زمانی کارش را متوقف کرد ، که دری فلزی و بزرگ در زیر پایش قرار داشت .  کگین بالا پرید و در را با در را با موجی بزرگ از آب  باز کرد . ابتدا میانگ وارد شد ، سپس کگین و در آخر لیان در راست و با خاک افزاری دوباره آن را مدفون کرد .  او شعله ای درون دستانش ایجاد کرد و فضا را روشن کرد .  میانگ کنار رفت و با آب افزاری یک کریستال یخی توخالی را به لیان داد . لیان در تاریکی به میانگ لبخند زد و بعد میله کوچک و خاکی درون کریستال قرار داد و شعله را روی آن گذاشت .

******

رایوکاوا زیر پاهایش نگاه کرد و رد پایی دو برابر اندازه ی پای خود دید . قدمی به عقب برداشت و بعد پایش را روی زمین کوبید و با خاک افزاری پلکانی روی به راهروی زیرزمینی تاریکی که در مقابل خود می دید به وجود آورد . سپس پایش را روی اولین پله گذاشت و وارد تاریکی سیال فضا شد .

******

لیان که در جلو راه می رفت گفت : " میانگ . چیزی درباره ی ازدهای افسانه ای آب میدانی ؟ "  میانگ گفت :" آره . این اژدها خیی وقت پیش در این روستا زندگی می کرده . اسمش هم " داو لانگ " بوده . اما این فقط یک داستانه . نه چیزی بیشتر..... فکر می کنی به مشکلی برخودیم ؟ " کگین به بالای سرش نگاه کرد و گفت " : مشکلی که بی ربط به تو نیست  . "  میانگ از لیان دنباله روی کرد و بالای سرش را نگاه کرد . از تعجب دهانش باز مانده بود . یک تابوت در بالای سرشان قرارداشت  . تابوتی که نوشه ای روی آن داشت . میانگ با لحنی مبحوت و مات و متحیر زمزمه کرد : " پدر ... "  ناگهان تصویر مردی  قوی هیکل و بزرگ جثه رو به روی میانگ به وجود آمد . میانگ قدمی رو به جلو برداشت . کگین به سمت او رفت و گفت : " نه ... این یک توهمه . نباید باورش کنی میانگ .... " میانگ باز هم به تصویر نزدیک تر شد . لیان با ترس گفت :"  این کارو نکن . اونجا فقط یک دره است ..... پدرت مرده . " میانگ جلوتر رفت . به خیال خودش فقط یک قدم با پدرش فاصله داشت . لیان گفت : " به خودت بیا .... اون یک روحه ... یک روح شیطانی ... توهمه ... " ناگهان چهره ی میانگ تغییر گرد . اما دیر شده بود . میانگ به سمت لیان برگشت اما ناگهان دیواری خاکی دور او را گرفت و به سرعت او را پایین کشید .  لیان به سمت او شیرجه زد اما چیزی جز یک مشت خاک نصیبش نشد . سکوت شدیدی بود ، اما تنها صدای فریاد کمک خواهی میانگ آن سکوت را می شکست . 

نظرات

  1. You really make it appear really easy along with your presentation however I in finding
    this matter to be actually one thing which I believe I'd never understand.
    It kind of feels too complicated and extremely vast for me.
    I am looking forward to your next post, I will attempt to get the hold of it!
  2. I really like your blog.. very nice colors & theme.

    Did you create this website yourself or did you hire someone
    to do it for you? Plz answer back as I'm looking
    to design my own blog and would like to know where u
    got this from. kudos
  3. ممنون از نظرتون . درواقع باید بگم که باید فصل دوم باید منتشر بشه تا دلیلش رو بفهمید . پس تا اون موقع لطفا دنبال کنید . خیلی ممنون.
  4. واستان قشنگیه اما لیان بر خلاف باقی آواتار ها خیلی زود به عناصر مسلط شده و خیلی زود با آواتار گذشته حرف زده
    منظورم اینه که همینجوری یهویی به یه آواتار کامل تبدیل شد
    • محمد امین عبیدی

      بله بزودی
  5. خب راستش من یکم شوکه شدم... اصلا فکر نمیکردم یک پیشنهاد و انتقاد ساده انقدر شما ها رو خوشحال کنه. حتما داستان فوق العاده ای میشه و درباره وب هم بگم که یکم مشغله داشتم و با شروع سال تحصیلی و شروع کلاسها هم کمتر وقت میکنم برگردم تو وبلاگ ولی منتظر باشید به زودی برمیگردم با کلی موضوعات و ایده های جالب به خوشتون خواهد آمد.
  6. سلام . ممنون از نظری که دادین . فوق العاده بود . راستش هیشکی نه انتقاد می کنه نه نظر می ده . ممنون از اینکه نظر دادید . در رابطه با شکل شخصیت ها باید بگم که گروه طراح شخصیت ها در حال طراحی اند . البته امیدوارم وقت کنند که شخصیت ها رو طراحی کنند .
    در رابطه با زمان پخش شدن داستان هم من قبل از پخش به آقای عبیدی گفتم که دو روز در میون پخش شه ولی به خاطر یک سری مشکلات نتونستیم داستان رو این جوری پخش کنیم . به خاطر همین هم داستان یکم کسل کننده به نظر می رسه . ولی بهتون قوم می دم که فقط قسمت های نه و هشت کسل کننده بودن . بقیه شون ( البته امیدوارم ) مهیج اند .
    در رابطه با شوخی ها و کمی طنز در داستان ، در فصل دو با ورود یک شخصیت جدید داستان کمی طنز میشه و از این حالت جدی بودن در میاد . ولی برای اینکه پشت زمینه و بیس داستان درست بشه باید فصل اول رو کمی جدی و کمی ترسناک قرار دادیم .
    همچنین آخر فصل اول هم ممکنه کمی غافل گیر کننده باشه پس خیلی تعجب نکنید . راستی چرا کمی سایت " تو دنیای آواتار چی میگزره " کمی کم کار شده ؟ راستی مطلب سخن نامه ها عالی بود . خیلی تاثیر گزار بودن .
    ممنون از نظر عالی تون . داستان رو ول نکنید . به بقیه هم معرفی کنید تا اون ها هم با این داستان آشنا شوند . ممنون از نظرو انتقاد خوب و فوق العاده تون .
  7. داستان خیلی جالبی به نظر میاد... من ماجرا رو خیلی وقته که دارم دنبال میکنم ولی راستشو بخواهید این اواخر یکم کسل کننده داره میشه... فکر میکنم حوادث داستان خیلی دیر جلو میره اگه بتونین توی هر قسمت کمی بیشتر بنویسید یا حداقل روز درمیون داستان رو نشر بدین سریع تر و بهتر خواهد بود آخه اینطوری که پیش میره تا 10سال دیگه هم داستان تموم نمیشه و پیشنهاد میدم که یکم ماجراهای خنده دار و شوخی توی داستان بگنجونین... تا اینجا که هر سه شخصیت اول داستان یعنی لیان و کگین و میانگ هر سه شخصیت های جدی و متفکر دارند.اگرم میشه یکم بیشتر راجع به شکل ظاهری شخصیت ها توضیح بدین چون من خودم همیشه میمونم مثلا وقتی میانگ سروکله اش پیدا میشه باید چه قیافه ای رو براش تصور کنم تو ذهنم... ممنون
    • محمد امین عبیدی

      یکی از بهترین نظرات رو شما دادید . خیلی ممنون از انتقاداتتون ، حتما زودی مانی عزیز هم پاسخ شما رو خواهد داد .

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.