تبلیغات
آواتار نیوز - فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 8

درباره سایت

سلام ، به آواتار نیوز فاز هفتم خوش آمدید
آواتار نیوز در بیست و دوم تیرماه سال 1393 توسط محمد امین عبیدی تاسیس شد و تا تیر ماه سال 1395 شش فاز را پشت سر گذاشت در همین مدت نویسندگان زیادی به آن پیوستند و نویسندگان زیادی از آن رفتند . در 5 تیرماه 1395 مطالب قبلی (فاز 1 تا 6 ) وب آواتار نیوز به وب سایت "آواتار نیوز بایگانی" منتقل شد و تمامی مطالب جدید در قالب فاز هفتم و ظاهری نو و آراسته پخش خواهد شد .
در صورتی که میخواهید مطالب قبلی را مطالعه کنید میتوانید از منوی دوستان آواتار نیوز وارد وب سایت اواتار نیوز بایگانی شوید .

بایگانی

نویسندگان

منتشر شده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 8

داستان


این قسمت از فریاد آتش را میتوانید در ادامه مطلب بخوانید ....
لطفا تمامی نظرات ، پیشنهادات و انتقاداتی که نسبت به داستان دارید را در همین مطلب بفرستید تا توسط خود نویسنده "مانی خانزاده" و در صورت لزوم توسط منتشر کنند پاسخ داده شود . یقینا نظرات شما در ادامه اتفاقات داستان تاثیر گذار است .

قسمت هشت

میانگ بدنبال کگین از میان درختان با سرعت می دوید . کگین فریاد زد :" او کجاست ؟" میانگ لحظه ای ایستاد و گفت :" نمی بینمش .... شاید ما را گم کرده ... " کگین ایستاد و به اطراف نگاه کرد .

ناگهان صدای خنده ای از میان درختان آمد . میانگ با ترس به اطراف نگاه کرد . اما چیزی ندید که توجهش را جلب کند .  ناگهان رایوکاوا از میان درختان بیرون پرید . کگین مسیرش را در هوا دنبال کرد ولی نتوانست با خون افزاری او را متوقف کند . رایوکاوا روی زمین فرود آمد و با پا ضربه ای به کگین وارد کرد . کگین به درختی کوبیده شد و به زمین افتاد . میانگ با آب افزاری به حالت هشت پا رفت و سعی کرد با نوار های آب او را متوقف سازد ولی رایوکاوا فرزتر از او بود و با جاخالی هایی که می داد میانگ را گیج می کرد . وقتی به میانگ رسید گفت :" خداحافظ دختر آب افزار کوچک .... امیدوارم آن پسره ی دهاتی دیگر به تو کمک نکند چون او را هم می کشم . البته هدفم همینست . هاهاهاها ..... "

*****

" اما کورا چطوری می شود نیروی بخشیدن زندگی را داشت ؟ به نظرم این غیرممکن است .... " کورا لبخند زد و به افق نگاه کرد . سپس گفت :"  نمی شود زندگی را بخشید . نه این کار را فقط یک نفر می توانست انجام دهد ولی .....تو آواتاری .... و سعی بر این داری که جهان را به مکانی امن و بهتر تبدیل کنی . ولی ..... هر اواتاری نمی تواند از ته دل و با ندای درونش به قدرت های افزارندگی دست پیدا کند .... ولی تو این کار را کردی . لیان تو بدون اینکه توسط کسی آموزش ببینی توانستی بر خاک افزاری مسلط بشوی . بدون اینکه کسی به تو کمک کند ، تمام توانایی هایی که تاف ، بزرگترین خاک افزاری که جهان به خود دیده را بدون اینکه بفهمی یاد بگیری . اگر بتوانی بقیه ی عناصر را نیز با صدا ی قلبت دنبال کنی و ان ها را در گوشه ای از وجود خود پیدا کنی ، آن وقت می توانی کاری کنی که حتی فکرش را هم نمی کنی .... به آن لحظه سفر کردی ... زندگی تمامی عناصر را به وجود آورده .... پس همه ی عناصر هم می توانند زندگی را فراهم سازند . باید برای اینکه بتوانی روحی تازه به کسی ببخشی ، باید از ته قلبت انرژی پیدا کنی و آن را به عناصری که یاد گرفتی بدهی تا آن ها زندگی تازه به وجود بیاورند ... "

ناگهان لیان دردی در سرش احساس کرد . او فریادی از درد کشید ... ناگهان همه چیز برای لیان واضح شد . میانگ .... کگین ....

آن ها در دردسر بودند ....

کورا به او نگاه کرد و گفت :" آن ها  به تو احتیاج دارند ... برو . " ناگهان لیان درون آب سقوط کرد . چشمانش را باز کرد و ....

لیان هم اکنون در غار بود . به سمت موش کور رفت . سپس او را نوازش کرد و گفت :" می دانم که درد داری ... ولی دوستانت به کمک اتیاج دارند . به من کمک کن تا بتوانم آن ها را نجات دهم ... " سپس سوار او شد و او را هی کرد تا برود .

***

رایوکاوا چاقویی از کمربندش بیرون آورد و گفت :" می دانی ... خیلی وقت بود این چاقو را از نزدیک ندیده بودم . ولی به تازگی آن را خریده ام .... دوست داری اولین نفری باشی که از این چاقو برای کشتنش استفاده می کنم ؟  ....  همممم . آره ، دوست داری . "

رایوکاوا چاقو را بالا برد تا میانگ را بکشد اما ناگهان موش کور با یک ضربه ی دمش او را به هوا پرت کرد . چند ثانیه رایوکاوا در هوا معلق بود . بعد از چند ثانیه موش کور او را در هوا گرفت و به میان درختان پرت کرد .

لیان از روی حیوان پرید و پیش میانگ رفت . خون زیادی از پهلوی میانگ بیرون می زد . لیان تکه ای از لباسش را پاره کرد و با آن زخم میانگ را بست تا خونریزی متوقف شود . سپس او را سوار موش کور کرد .

ناگهان  کگین  از میان جنگل بیرون آمد و خود را روی حیوان پرت کرد . لیان سریع سوار حیوان شد و آن را هی کرد ....

*****

لیان آتشی درست کرد و با آن گیاهان کوهی که پیرزن داده بود  را کباب کرد . میانگ بیهوش روی موش کور افتاده بود . کگین به دیوار تکیه داده بود . لیان پیش برادرش نشست و گفت :" کگین ... حالت خوب است ؟" کگین به برادرش لبخند زد و گفت :" ممنون که نگرانمی .. ولی اوضاع تو بدتر از من بود . چطوری ... درواقع بخاطر میانگ دردت را نشان ندادی . می دانم . " لیان به آتش نگاهی کرد  وگفت :" شاید تو راست می گویی . اما .... او کیست ؟

-      پدرش توسط رایوکاوا کشته شد . زمانی که مادرش باردار بود . بعد از مرگ پدرش ، او هم باید نقش خواهر را برای برادرش بازی می کرد هم یک پدر . که البته جور در نمی آید ولی او انجامش داد . پدرش یکی از اعضای مهم نیلوفر سفید بود به خاطر همین می خواست اول او را بکشد . همچنین می خواهد به عنوان یک اهرم فشار از او استفاده کند  ....

لیان به میانگ نگاه کرد . سپس گفت :" امروز وقتی نبودید ، با کورا حرف زدم . او چیز هایی را به من یاد داد که حتی فکرش را هم نمی توانستم بکنم .. می دانی درباره ی یک گروه حرف می زد . درواقع می گفت که وظیفه ی تو نجات دنیا از تاریکی است . می دانی ... فکر می کنم میانگ به خاطر کمک به من نیامد . بلکه برای هدفی آمد که ما سعی در انجام آن داریم . فکر می کنم او هم به تشکیل گروه اواتار فکر می کرد . می خواهد در نابود کردن رایوکاوا به ما کمک کند . همچنین آتشخان . کسی که با خاک افزاران متحد و شد و سرزمینش را فروخت . " کگین دوباره لبخند زد و گفت :" پس .... گره را تشکیل بده آواتار .... " سپس بلند شد  و تعظیم کرد .  ...

****

رایوکاوا بلد شد و سرش را فشار داد تا از درد آن کاسته شود . ناگهان همه چیز به یادش آمد . سپس بلند شد و زمزمه کرد :" آواتار ..... تو نفرت نیلوفر سرخ را بر انگیختی . کاری می کنم که از من متنفر شوی . "

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.