تبلیغات
آواتار نیوز - فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 7

درباره سایت

سلام ، به آواتار نیوز فاز هفتم خوش آمدید
آواتار نیوز در بیست و دوم تیرماه سال 1393 توسط محمد امین عبیدی تاسیس شد و تا تیر ماه سال 1395 شش فاز را پشت سر گذاشت در همین مدت نویسندگان زیادی به آن پیوستند و نویسندگان زیادی از آن رفتند . در 5 تیرماه 1395 مطالب قبلی (فاز 1 تا 6 ) وب آواتار نیوز به وب سایت "آواتار نیوز بایگانی" منتقل شد و تمامی مطالب جدید در قالب فاز هفتم و ظاهری نو و آراسته پخش خواهد شد .
در صورتی که میخواهید مطالب قبلی را مطالعه کنید میتوانید از منوی دوستان آواتار نیوز وارد وب سایت اواتار نیوز بایگانی شوید .

بایگانی

نویسندگان

منتشر شده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 7

داستان

قسمت هفتم فریاد آتش را میتوانید در ادامه مطلب بخوانید ....
لطفا تمامی نظرات ، پیشنهادات و انتقاداتی که نسبت به داستان دارید را در همین مطلب بفرستید تا توسط خود نویسنده "مانی خانزاده" و در صورت لزوم توسط منتشر کنند پاسخ داده شود . یقینا نظرات شما در ادامه اتفاقات داستان تاثیر گذار است .
چون فردا اول مهر هست زودتر در چهارشنبه پخشش کردیم

قسمت هفتم

لیان ، کگین و میانگ سوار یک موش کور  عظیم الجثه شده بودند و در حال فرار کردن از میان جنگل بودند . گاهی برگ های درختان به صورت لیان می خورد و دید او را کور می کرد . با خودش مبارزه می کرد تا دردی نشان ندهد . نمی خواست خود را ضعیف نشان دهد . در مقابل کسی که هیچ شناختی از او نداشت . تنها به مدت چند دقیقه او را دیده بود و نمی دانست که او چه کسی است . تنها خبر داشت که او هم مانند خودش یکی از اعضای خانواده اش را از دست داده بود . در میان افکارش غرق شده بود که میانگ گفت : " ما داریم به کجا می رویم ؟ " کگین بدون اینکه سرش را بلند کند گفت : " آخرین مکان امن  . " لیان گفت : " منظورت را نمی فهمم ؟ " کگین آهی کشید و گفت : " تنها مکانی که همه ی استادان افزارنده جمع شدند میانگ  با ناراحتی که درون چشمانش موج می زد گفت : "  قبلا .... قبلا یک نفر .... دیگر هم.... " سپس سرش را در میان دستانش قایم کرد و به آرامی ناله کرد . لیان برای همدردی گفت : " من واقعا به خاطر از دست دادن پدرت متاسفم . " میانگ سرش را بلند کرد و لبخندی تلخ زد و گفت : " ممنونم . "  ناگهان صدای سوتی از پشت سر شنیده شد . لیان به پشت سر نگاه کرد و گفت : " بچه ها ، فکر کنم مشکلی پیش آمده . آن جا را نگاه کنید . " میانگ بلند شد و ایستاد . لیان درست می گفت . موج بزرگی از پیکان در حال باریدن بود .  او تخته سنگی درست کرد و آن را روی سر حیوان و سرنشینان گرفت . تیر ها با صدای بلند به تخته برخورد می کردند . بعضی هایشان هم  با باد تغییر مسیر می دادند . یکی از این تیر ها در بدن حیوان فرو رفت . موش کور از فرط درد فریادی بلند کشید و بر زمین افتاد . در نتیجه کگین و میانگ پایین پرتاب شدند . لیان اما هنوز روی بدن حیوان ایستاده بود . چند لحظه سکوت همه جا را فرا گرفت . اما بعد لیان با یک پرش خود را از روی یک سنگ آتشین رد کرد .  سپس با خاک افزاری سنگی دیگر را خرد کرد . میانگ گفت : " دردش را حس می کنم . اما چرا ... " کگین حرفش ار قطع کرد و گفت : " برادرم....... نمی خواهد کسی متوجه دردش شود  " لیان پایین پرید و به سمت کگین و میانگ رفت  . سپس دیواره ای صخره ای درست کرد و روبروی آن ها قرار داد . میانگ گفت : " آن حیوان چه ؟ " لیان گفت : "  نگران نباش میانگ . او را مخفی کردم

چند ساعت بعد لیان دیواره را پایین کشید و به سمت غار رفت .  حیوان به آرامی آرمیده بود . پایش خونی شده بود . لیان ابتدا تیر را از پای حیوان در آورد ، سپس دستی بر سر او کشید . حیوان با چشمانی نیمه باز به او نگاه می کرد که در حال برداشتن آذوقه از روی بدنش بود  . پس از چند دقیقه لیان از غار بیرون رفت  . هوا کمی تاریک بود . آفتاب غروب کرده بود اما نورش هم چنان می تابید .  وقتی لیان برگشت  غذا ها را روی زمین گذاشت . اما کسی را ندید  .  وقتی خم شد حسی عجیب در سرش پیچید . انگار سرش می لرزید . ناگهان ندایی از پشت سر به گوش رسید : " لیان چشمانت را ببند . " صدای نازکی بود . اما برای لیان بسیار آشنا بود . به همین خاطر چشمانش را بست و تمرکز کرد . وقتی چشمانش را باز کرد ، خود را در میان زمین و آسمان می دید . ابتدا ترسید و به عقب رفت . اما بعد متوجه شد که روی آب ایستاده . لرزش آب را حس می کرد . برگشت و به پشت سر نگاه کرد و کورا را دید .

 " سلام لیان . به دنیای آواتار خوش آمدی . " لیان از تعجب با دهان باز به او خیره مانده بود . سپس به خود آمد و تعظیم کرد . کورا گفت :" خیلی منتظرت گذاشتم . اما باید امتحان میشدی . " لیان لبخندی زد وگفت : " ممنون که پیش من آمدید . آواتار کورا . اما دلیلی دارد ؟ "

-      بله .  به خاطر مشکلاتی است که برای شهر ها به وجود آمده . همچنین به گذشته ی تو نیز ربط دارد .

لیان با شنیدن کلمه ی گذشته ، هیجان زده شد . می خواست بداند .  چیزی او را علاقه مند کرد.   کورا که برق چشمان لیان را دید ادامه داد : "   درباره ی گذشته ی این ارتش خاک افزار است .سال ها بود که خاک افزاران در حال ساخت ارتش بودند . در واقع بعد از مرگ کوویرا در زندان . آن ها می خواستند نام او را همیشه زنده نگه دارند .  این ارتش  در حال شروع فعالیت هایشان بودند که تو به دنیا آمدی . آن ها که شاخه ای از نیلوفر سرخ بودند ، متوجه به دنیا آمدن تو شدند . به خاطر همین سعی کردند تو را بکشند اما پدر و مادر تو ، به همراه تو فرار کردند . اما آن ها کشته شدند . در قبیله ی آب جنوبی . پدر یکی از خانواده ها که عضو نیلوفر سفید بود ، تو را به فرزندی قبول کرد .   بعد برادرت به دنیا آمد . نیلوفر سرخ متوجه قدرت بیشتر درون برادرت شد . به همین دلیل فکر کرد که او آواتار است . همچنین که توانایی بالاتری در افزارندگی نسبت به تو داشت . چند سال گذشت . تا بالاخره آن شب طوفانی فرا رسید . آن ها رایوکاوا را مامور کردند تا برادرت و پدر ومادرت را بکشند . اما اشتباه کردند . نمی دانستند که برادرت خون افزار است . " لیان با فهمیدن گذشته ی خود ، مات و متحیر ایستاده بود . دو خانواده به خاطر او به قتل رسیده شدند . از خودش شرمنده بود . نمی دانست اگر پدر و مادر او آن جا بودند ، از ضعف او ناراحت و شرم سار می شدند یا نه ؟ قطعا می شدند . کورا گفت : " اما حالا زمان آن رسیده که دنیا به سمت تباهی کشیده شود و  تنها تو می توانی آن را نجات دهی . همان کاری که همیشه کردی . از اولین باری که با راوا ترکیب شدی وظیفه ات این بود .  اما در این ماجرا تو تنها نخواهی بود . دوستانت هم هستند . هم برادرت و هم ........ یک دوست دیگر . " سپس لبخندی زد . لیان گفت : " اما چگونه عناصر دیگر را یاد بگیرم ؟ " کورا گفت : " خودت باید کشفشان کنی . تو باید اولین اواتاری باشی که خودش به کشف عناصر دیگر می پردازد . من با رفتن به دنیای ارواح ، دانش زیادی فرا گرفته ام . و اینکه تمام مدت ، از زمان اولین آواتار ، همه چیز اشتباه بوده . ولی تو باید آن را درست کنی . و تنها راه آن ، اینست که به کند و کاو در درون خودت بپردازی . به درونت فکر کن . به انرژی کیهانی . به تنها چیزی که تو را به آن وصل کرده . آن وقت می توانی اشتباهات را درست کنی.  می توانی عناصر را از این به هم ریختگی نجات دهی. در خودت تمرکز کن . به نقطه ی آغاز . به قبل از شیر لاکپشت ها . به عناصر اصلی . ......." لیان به گفته ی او عمل کرد و تمرکز کرد . در ذهنش به مکان هایی دست نیافتنی رفت . به زمان قبل از شیر لاکپشت ها . همه چیز برایش واضح بود . مانند آب شفاف و مانند خورشید روشن . به زمان ارواح بازگشت ، زمانی که فقط ان ها بودند .همه را می دید . ارواح مختلف  . اما ناگهان متوجه چیزی شد  . او پدر و مادر اصلی اش را می دید . چهره ی مادرش . چهره ی پدرش . او با ناراحتی گفت : " نمی توانم . حالا که آن ها را دیدم ، از خودم شرمنده می شوم . از خودم می پرسم ، که چرا من به دنیا آمده ام . چرا من باید آواتار باشم ." کورا با لبخند گفت : " نباید خودت را سرزنش کنی. خودت گفتی . به برادرت . " لیان به او نگاه کرد . سپس دوباره سعی کرد . این بار با دیدن چهره ی پدر و ماردش ، به کورا فکر کرد و حرف هایش . از اولین آواتار گذشت . از شیر لاکپشت ها هم همین طور. تا به یک نقطه رسید . اما بعد خود را رها کرد . همه چیز به روند خود برگشت و دوباره از نو شروع یافت . یک نقطه ، و بعد ....... پنج نقطه . پنج نقطه ی رنگین . خاکستری ، قرمز که نشانه ی آتش بود ، آبی نشانه ی آب و سفید نشانه ی باد . اما رنگی دیگر هم بود . رنگ سبز . لیان گفت : " خاکستری به جای خاک اما سبز ....." کورا حرفش را ادامه داد : " نشانه ی زندگی . " لیان چشمانش را باز کرد . چیزی در درونش آرام بود . انگار یک روند ، تکمیل شده بود . حالا به عناصر مسلط بود . منظور از عناصر ، چیز دیگری بود . منظور از عناصر چیز های فوق العاده حیاتی بود . چیز هایی که گوشه های جهان را می ساخت . و زندگی اصلی ترین چیز بود .

 

نظرات

  1. Hi there, I found your site via Google whilst looking for a comparable subject,
    your website came up, it seems to be great. I've bookmarked it in my google bookmarks.

    Hi there, just was aware of your blog thru Google, and found that it's really informative.

    I am gonna be careful for brussels. I'll be grateful if
    you continue this in future. A lot of other people might be benefited
    from your writing. Cheers!
  2. I think what you said was very logical. However,
    think on this, suppose you were to create a killer
    headline? I am not suggesting your information isn't good, however suppose you added a title to possibly get folk's attention? I
    mean آواتار نیوز - فریاد آتش
    : فصل 1 - قسمت 7 is a little plain. You could glance at Yahoo's home page and watch how they write news
    headlines to get people interested. You might add a related video or a pic or two to get people interested about everything've got to say.
    Just my opinion, it would bring your posts a little bit more interesting.
  3. I am extremely inspired with your writing talents as smartly as with the structure to
    your weblog. Is that this a paid subject or did you customize it your self?
    Either way stay up the nice high quality writing, it is uncommon to peer a nice weblog like this one today..

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.