تبلیغات
آواتار نیوز - فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 6

درباره سایت

سلام ، به آواتار نیوز فاز هفتم خوش آمدید
آواتار نیوز در بیست و دوم تیرماه سال 1393 توسط محمد امین عبیدی تاسیس شد و تا تیر ماه سال 1395 شش فاز را پشت سر گذاشت در همین مدت نویسندگان زیادی به آن پیوستند و نویسندگان زیادی از آن رفتند . در 5 تیرماه 1395 مطالب قبلی (فاز 1 تا 6 ) وب آواتار نیوز به وب سایت "آواتار نیوز بایگانی" منتقل شد و تمامی مطالب جدید در قالب فاز هفتم و ظاهری نو و آراسته پخش خواهد شد .
در صورتی که میخواهید مطالب قبلی را مطالعه کنید میتوانید از منوی دوستان آواتار نیوز وارد وب سایت اواتار نیوز بایگانی شوید .

بایگانی

نویسندگان

منتشر شده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 6

داستان


قسمت ششم فریاد آتش را میتوانید در ادامه مطلب بخوانید ....
لطفا تمامی نظرات ، پیشنهادات و انتقاداتی که نسبت به داستان دارید را در همین مطلب بفرستید تا توسط خود نویسنده "مانی خانزاده" و در صورت لزوم توسط منتشر کنند پاسخ داده شود . یقینا نظرات شما در ادامه اتفاقات داستان تاثیر گذار است .

قسمت ششم

یک روز از مجروح شدن آواتار گذشته  بود . شهر در تاریکی فرو رفته بود . مردم در خود را در خانه هایشان حبس کرده بودند . کودکان خرد سال از وحشت حتی نمی توانستند برای بازی بیرون بیایند. شهر اوماشو خاموش بود . خاموش تر از همیشه . بعد از نابودی زائوفو ، اوماشو تنها شهری بود که سالم و دست نخورده با قی مانده بود اما حالا مردم آرزو می کردند ای کاش در زائوفو می ماندند و می مردند . حتی قبایل آب هم توسط دایلی تسخیر شده بود . دایلی از قبل شرورتر شده بود . لیاس هایشان تغییر کرده بود تا خشن تر به نظر بیایند . کلاه های پهان آهنی ، خنجر های آویزان ، تفنگ های الکتریکی و در آخر خالکوبی یک مار سبز رنگ بر روی صورت . هر فردی که می مرد ، این علامت را روی صورت او حک می کردند . سپس سر او را می بریدند و در خیابان ها پرت می کردند .

دختر آب افزار با دیدن این صحنه ها ، به یاد مرگ پدرش می افتاد . او هم به همین شکل کشته شده بود . او سرعت خود را آرام کرد و بعد قدم به خشکی نهاد . مکانی که باید می رفت ، همان نزدیکی ها بود . در میان درختان سر به فلک کشیده و بلند  . چه کسی متوجه می شد که یک پیرزن فالگیر بتواند عضو نیلوفر سفید باشد ؟

میانگ با قدم های آهسته از روی رود خروشان   به سمت شمال آرام می رفت تا کسی متوجه نشود . پس از چند دقیقه جنگیدن با آب های خروشان ، به کلبه ای کوچک رسید . نشان نیلوفر سفید را از درون کیفش بیرون آورد و در دستش فشار داد . سپس در زد . در به آرامی و با صدای جیر جیر باز شد . میانگ علامت را نشان داد . پیرزن در را بیشتر باز کرد تا دختر وارد شود . میانگ گفت : " اتفاقی افتاده که من را احظار کردید ؟ " پیرزن لیان را نشان داد . دخترک به سمت آواتار دوید و کوله اش را در آورد . سپس شیشه ای که درون کیفش بود را بیرون آورد و در آن را باز کرد . پیرزن گفت :" او آواتار است . " میانگ لحظه ای از کار ایستاد   اما بعد ادامه داد . ناگهان در کلبه باز شد و کگین وارد اتاق شد . او با تعجب گفت : " میانگ تو این جا ...." دختر بلند شد و با هیجان و خوش حالی  گفت : " خیلی وقت بود که ندیده بودمت . تو کجا بودی ؟ " کگین خندید و به سمت او رفت و گفت :" برای جاسوسی به کارخانه استخراج ذغال سنگ فرستاده شده بودم . نیلوفر سفید به آن جا مشکوک بود  . اتفاقاتی افتاد و ..... و باعث شدم برادرم به این وضع بیفتد . می توانی درمانش کنی ؟ " میانگ با آب افزاری آب را از شیشه بیرون آورد و آن را روی سر لیان قرار داد . سپس گفت : " سه تا از دند هایش شکسته . طب شدیدی هم دارد . جمجه اش هم ضربه ای شدید خورده ." کگین کنار برادرش نشست و گفت : " باید چکار کنیم . ؟ "  پیرزن گفت : " فکر کنم باید آن ها را تنها بگذاریم . " میانگ در تایید حرف پیرزن گفت : " درست است  . فکر کنم بتوانم کاری بکنم . هر کاری از دستم بر بیاید انجام می دهم . مخصوصا هم چون برادر توست . برادر  یکی از دوستان قدیمی ..... " کگین گفت : "ممنون میانگ . "

***

" لیان ، لیان بیا این جا ، بیا . بیا و به ما بپیوند . بیا پسرم . بیا.......... " لحن سرد و خشکی داشت . چشمانش برق می زد . مانند رعد و برق  . مانند یک آذرخش . لیان با تعجب به مادرش نگاه کرد . مادرش دستش را دراز کرد . سپس ادامه داد : " بیا ...... بیاو جع ما را کامل کن . " لیان قدمی رو به جلو برداشت . مادرش دوباره زمزمه کرد : " بیا ........ بیا ............ " قدمی دیگر رو به جلو ، قدمی دیگر . فقط چند قدم مانده بود . " بیا چیزی نمانده . بیا و به جمع ارواح بپیوند . ...." لیان قدمی دیگر برداشت . به دستانش نگاه کرد . سپس برگشت و به پشت سر نگاه کرد . به آینه ای که در پشت سرش قرار داشت . تصویرش سیاه بود . صورتش ، دستانش  . تنها روحش روشن بود . تاریکی در حال رخنه کردن بود . لیان با ترس به سمت مادرش برگشت . سپس به عقب گام برداشت .  با ترس فریاد زد : " تو مادر من نیستی . تو یک انسان پلیدی . تو مادر من نیستی . نه ..... نه ... نههههه " سپس به عقب فرار کرد . صدای قهقهه ی روح پشت سرش را می شنید .

لیان با فریادی بلند به هوش آمد . درد شدیدی کل بدنش را فرا گرفته بود . ناگهان در باز شد و برادرش وارد اتاق شد . کگین گفت : " او به هوش آمده . " سپس به سمت برادرش رفت : " تو خوبی ؟ " لیان با دردی که داشت گفت : " آر.... آره  . چیزی نیست .... فقط ... آه " برادرش او را دوباره خواباند و گفت : " تو باید استراحت کنی . لازم نیست بلند شی . استراحت کن . "  میانگ وارد شد و گفت : " او باید بدون حرکت دراز بکشد . به مدت یک هفته . " لیان دوباره بلند شد و گفت : " نه ، من خوبم . می تونم بلند شوم . کگین ،  رایو ..... کاوا .... او .. " کگین بلند شد و ایستاد . سپس گفت : " متاسفم اما .. .. کل شهر در حال به قتل رسیدن هستند . کارخانه تعطیل شده ، البته کسی نمانده که کار کند. همه کشته شدند . "  ناگهان صداییی ازز بلند گو های درون شهر پخش شد : سلام مردم ....     کگین گفت : " چقدر شبیه .. " لیان حرفش را قطع کرد و گفت : " درسته . او رایوکاواست . قاتل پدر و مادر ما . قاتل همه این شهر . "  میانگ که تمام مدت ساکت بود و به جایی تکیه داده بود گفت :  "او را می شناسید ؟ " لیان با همان لحن گفت : " از خیلی وقت پیش .  وقتی فریاد های مادرم را می شنید ، حتی به یک بچه ی کوچک هم رحم نکرد . " میانگ ادامه داد : " پس خاک افزار است ؟ " لیان به سمت او برگشت :" از کجا می دانی ؟ " کگین گفت : " پدرش کشته شده ، توسط یک خاک افزار . "   ناگهان در خانه محکم کوبیده شد . اما کسی که پشت در بود ، منتظر نماند . در شکسته شد ته شد . لیان . صدای قدم های او را می شنید .و بلند و رسا بود . مانند قدم های پوتین . لیان می فهمید که آن ها چند نفر هستند . کگین به میانگ علامت آمادگی داد .  میانگ سرش را به نشانه ی بله تکان داد . خیلی نزدیک بود . تنها چند قدم مانده بود ، نفس پیرزن بند آمده بود . ناگهان سرباز وارد شد . لیان  با دردی که داشت ، بدون معطلی با ستونی سنگی فک او را خرد کرد . دیگران هم وارد اتاق شدند . کگین با آب افزاری آن ها بلند کرد و به سقف کوبید . میانگ هم با آب آن ها را به سقف چسباند . لیان دستش را روی زمین گذاشت و گفت : " باز هم دارند میایند . تعدادشان بسیار زیاد است . " پیرزن با ترس گفت : " بهتر است که شما از این جا بروید . من آن ها را دست به سر می کنم . "  کگین گفت : " اما ... "

-      نه . مشکلی نیست . من روز های زیادی در زندان مانده ام . شما مهم تر هستید . مخصوصا تو ، آواتار .

کگین تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت . لیان گفت : " واقعا از زحماتتون متشکریم . ممنون که به ما پناه دادید . "

پیرزن لبخندی زد و گفت : " عضو نیلوفر سفید هم  وظیفه هایی  دارد . خیلی خب ، سریع تر بروید . فقط از در پشتی بروید . "

میانگ عم به دنبال آن ها رفت اما پیرزن او را متوقف کرد و با ترس گفت : " تو هم می خواهی بروی ؟  "میانگ گفت : " خب .... یک جورایی .....  کگین به من احتیاج دارد .  همچنین آواتار......چیزی مثل دردی شدید از سالها پیش در چشمانش دیدم ... موقعی که وارد اتاق شدم .... خب ...." پیرزن لبخند زد و گفت : " تو خیلی شجاعی . " میانگ هم در پاسخ به او لبخند زد و رفت . 

نظرات

  1. Hello would you mind sharing which blog platform you're working with?
    I'm going to start my own blog soon but I'm having a tough
    time making a decision between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and Drupal.

    The reason I ask is because your design and
    style seems different then most blogs and I'm looking for something unique.
    P.S Sorry for getting off-topic but I had to ask!
  2. I'm not sure where you're getting your info, but good topic.
    I needs to spend some time learning much more or understanding more.
    Thanks for magnificent information I was looking for this information for my mission.
  3. I have to thank you for the efforts you have put in writing
    this website. I am hoping to check out the same
    high-grade blog posts by you in the future as well.
    In truth, your creative writing abilities has inspired me to get my own website now ;)
  4. چه داستان قشنگی . دوست دارم ادامه اش را بخوانم . به نظرم داستان خیلی خیلی خیلی قشنگیه . مخصوصا قسمت چهارم که یکم مبارزه هم داشت . داستان ترکیبی از ترس و حماسه اس. خیلی قشنگه .

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.