تبلیغات
آواتار نیوز - فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 5

درباره سایت

سلام ، به آواتار نیوز فاز هفتم خوش آمدید
آواتار نیوز در بیست و دوم تیرماه سال 1393 توسط محمد امین عبیدی تاسیس شد و تا تیر ماه سال 1395 شش فاز را پشت سر گذاشت در همین مدت نویسندگان زیادی به آن پیوستند و نویسندگان زیادی از آن رفتند . در 5 تیرماه 1395 مطالب قبلی (فاز 1 تا 6 ) وب آواتار نیوز به وب سایت "آواتار نیوز بایگانی" منتقل شد و تمامی مطالب جدید در قالب فاز هفتم و ظاهری نو و آراسته پخش خواهد شد .
در صورتی که میخواهید مطالب قبلی را مطالعه کنید میتوانید از منوی دوستان آواتار نیوز وارد وب سایت اواتار نیوز بایگانی شوید .

بایگانی

نویسندگان

منتشر شده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 5

داستان


قسمت چهارم فریاد آتش را میتوانید در ادامه مطلب بخوانید ....
لطفا تمامی نظرات ، پیشنهادات و انتقاداتی که نسبت به داستان دارید را در همین مطلب بفرستید تا توسط خود نویسنده "مانی خانزاده" و در صورت لزوم توسط منتشر کنند پاسخ داده شود . یقینا نظرات شما در ادامه اتفاقات داستان تاثیر گذار است .

قسمت  پنجم

رایوکاوا بلند شد  و خاک های روی لباسش را تکاند . هنوز خنجر  را در دست داشت . به آن نگاه کرد . نوک تیز آن برق می زد برقی که نشان دهنده ی خطری برای مردم شهر بود .

 سربازان دایلی با عجله رسیدند . چند نفرشان نفسی تازه کردند اما بقیه آن ها به سمت شکافی که در دیوار به وجود آمده بود دویدند . رایوکاوا سرفه ای کرد و گفت : " بایستید . دنبالشان نروید ." فردی که از همه جلو تر بود گفت : " اما قربان .... " رایوکاوا با عصبانیت  گفت : " گفتم بس است  . " سرباز دیگر حرکت نکرد . رایوکاوا دوباره به خنجرش نگاه کرد . سپس لبخندی موذیانه زد و زمزمه کرد  : " ما دوباره هم دیگر را می بینیم  ، آواتار جوان . به زودی به یکدیگر خواهیم رسید . در آینده ای نه چندان دور ." سرباز دایلی زانو زد و به دنبال آن ، بقیبه هم زانو زدند . سربازی که به نظر از همه بزرگتر بود گفت : " هر چه شما بگید ، قربان ." رایوکاوا به شکافق درون دیوار نگاهی کرد و گفت : " چیزن . همه ی افرادی که در کارخانه هستند را بکش  تا هیچ تفرقه ای به وجود نیاید . فکر کنم زمان اتفاق بزرگ فرا رسیده  " مامور گفت : " بله قربان . " رایوکاوا به سربازان پشت کرد و دوباره ادامه داد : " حالا زمان آن است که رویای پادشاه بزرگ محقق بشود . زمان آن رسیده که جهان به تسخیر مردمان خاک افزار بیفتد . زمان آن رسیده دنیا متحول شود . "

***

کگین با عجله لیان را روی زمین قرار داد . چند ساعتی گذشته بود و برادرش هیچ حرفی نزده بود . او را پشت بوته ها مخفی کرد و خو د به سمت خانه ای متروکه قدم برداشت . وقتی به در خانه رسید ، آرام در زد . در به آرامی باز شد اما چیزی دیده نمی شد . تنها صدایی که می آمد ، صدای نوازش باد بود . کگین دست در لباسش کرد و نشانه ای در آورد و آن را به داخل خانه انداخت . ناگهان در کاملا باز شد و پیرزنی از درون تاریکی هویدا شد . پیر زن ، ابتدا به اطراف نگاه کرد . سپس به کگین علامتی داد . کگین با دیدن این علامت به سمت لیان دوید و او را بلند کرد و به داخل خانه برد . پیر زن در حالی که مواظب بود کسی آن ها را نبیند گفت : " کار خوبی کردی کگین .  " سپس در را بست . کگین برادرش را روی تختی در کنار قرار داد . سپس گفت : " ممنون که ما را را راه دادی ." پیرزن لبخند زد .

کم کم طلوع آفتاب مشاهده می شد .  تاریکی جای خود را به روشنایی درخشنده ی آفتاب فروزان می داد . انگار نه انگار که در کارخانه ی استخراج ذغال سنگ جنگی بزرگ در حال رویداد بود .دیگر مخازن آهنی محل ریختن پودر سنگ نبود بلکه تبدیل به استخر خون شده بود . ماموران دایلی می کشتند ، خون می ریختند و تنها کاری که مردان می توانستند بکنند بستن چشمانشان بود . تمام سطح کارخانه لبریز از خون شده بود . پایانی بسیار زود برای مردمان بی گناه . زندگی برای آن ها به پایان رسیده بود . حتی ب کودکان هم رحم نمی شد . تنها صدای گریه ی کودکان به گوش می رسید . نه چیز دیگری . مردم فکر می کردند اواتار دیگر هیچ وقت ظهور نخواهد کرد . حتی در بهترین حالت برای زندگی . آن ها فکر می کردند آواتار دیگر فقط در دنیای ارواح است . اما این طور نبود .

***

پیرزن در تمرکزی عمیق فرو رفته بود . این تنها راه بود . تنها راه  برای نجات آواتار . زخم عمیقی در روح لیان ایجاد شده بود . زخمی که منجر به مرگ او میشد . پیرزن چشمانش را باز کرد و آهی بلند کشید . سپس با ناامیدی گفت : " هیچ کاری نمی توانیم بکنیم .  باد افزاری  روحش را تباهی کشانده . همچنین جراحتی عمیق از سالها پیش.  البته خاک افزاری هم نقشی داشته . فقط برای فعال کردن این زخم " کگین صورتش را درون دستانش گذاشت و با ناراحتی گفت : " نباید می گذاشتم فکرم را در دست بگیرند . نباید ..... کاری نمی توانی بکنی ؟ " پیرزن پیرزن آهی کشید و گفت :" متاسفانه نه..... ولی... " کگین با حالتی کنجکاوانه گفت :" ولی چی ؟ "  کمی فکر کرد و گفت : " فکر کنم کسی را بشناسم که بتواند به ما کمک کند . "


قبیله آب شمالی 

" میانگ  ! میانگ تو کجایی ؟ " دختری از پشت برف ها فریاد زد : " این جا هستم مادر ." سپس پیش مادرش رفت  و گفت : " لازم نیست این قدر نگران باشید مادر . من دیگر بزرگ شدم . 13 سالم است . " مادرش روی سنگی نشست و گفت : " می دانم . اما سربازان خاک افزار چه ؟ می توانند جانت را بگیرند . " دختر گفت : " من یک آب افزار ماهرم . همچنین یک استاد خون افزاری . می توانم از خودم مراقبت .... " ناگهان صدای پرنده ای از بالای سر به گوش رسید . دختر سرش را رو به بالا گرفت . پرنده که یک شاهین بود به آرامی روی دستان دختر نشست . میانگ گفت : " هی ، تو از جای دوری آمدی درست است ؟  " شاهین با هیجان جیغی کشید . دخترک خندید وگفت :" آفرین . تو خیلی باهوش هستی . " سپس به پای شاهین نگاه کرد . نامه ای لول شده به پای پرنده بسته شده بود . دخت با تعجب با خود فکر کرد : " خیلی وقت است که مردم از نامه استفاده نمی کنند . " پس نامه را باز کرد و آن را خواند  . مانند یک شعر بود : "              

زیر نور ماه

در آن دم که آسمان به زمین می رسد

ارواح آزاد می شوند

جنگی در می گیرد

زخم عمیقی ایجاد شده

نیاز به رنگ آبی آسمان دارد "

میانگ با خواندن این نامه به سرعت به سمت چادرش به راه افتاد . مادرش فریاد زد : " میانگ اتفاقی افتاده؟ " دخترش با عجله و با کوله باری بر روی دوشش گفت : " یک کار ضروری پیش آمده . باید به جایی بروم . " مادرش با ناراحتی گفت : " اما ...

-      نگران نباش مادر. من برمیگردم .

سپس مادرش را در آغوش گرفت و بعد به سمت برادر کوچکش در چادر رفت تا با او خداحافظی کند . او به برادرش گفت : " وقتی برگشتم برایت یک سوغاتی زیبا می آورم . اما تو هم باید مراقب مادر باشی تا کسی به او آزار نرساند . خب ؟ "

پسرک به نشانه ی بله ، سر تکان داد . میانگ  به سمت شیشه ای کوچک که دارای مایعی به رنگ آبی روشن بود رفت و آن را برداشت . سپس از چادر بیرون دوید و به سمت آب رفت و گفت : " دوستت دارم مامان . " و بعد در میان بخار آب ناپدید شد .

                      

نظرات

  1. After looking at a few of the blog posts on your
    web page, I honestly like your technique of writing a blog.
    I added it to my bookmark site list and will be checking back
    in the near future. Take a look at my web site too and let
    me know how you feel.
  2. Hey! I understand this is sort of off-topic but I had to ask.
    Does managing a well-established website like yours require a large amount of work?
    I am completely new to writing a blog but I do write in my journal daily.
    I'd like to start a blog so I can share my personal experience and thoughts online.
    Please let me know if you have any suggestions or tips for brand
    new aspiring bloggers. Appreciate it!
    • محمد امین عبیدی

      لوئن که کنسل شده !
  3. بازدید کننده محترم. لطفا من رو به خاطر اشتباهات نوشتاری که پیش آومده ببخشید. کگین آب افزاره نه باد افزار. یک سری مشکلات باعث این اتفاق شد. امید وار من را ببخشید و در ادامه ی داستان ما رو همراهی کنید. ممنون. من مانی خانواده هستم.

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.