تبلیغات
آواتار نیوز - فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 3

درباره سایت

سلام ، به آواتار نیوز فاز هفتم خوش آمدید
آواتار نیوز در بیست و دوم تیرماه سال 1393 توسط محمد امین عبیدی تاسیس شد و تا تیر ماه سال 1395 شش فاز را پشت سر گذاشت در همین مدت نویسندگان زیادی به آن پیوستند و نویسندگان زیادی از آن رفتند . در 5 تیرماه 1395 مطالب قبلی (فاز 1 تا 6 ) وب آواتار نیوز به وب سایت "آواتار نیوز بایگانی" منتقل شد و تمامی مطالب جدید در قالب فاز هفتم و ظاهری نو و آراسته پخش خواهد شد .
در صورتی که میخواهید مطالب قبلی را مطالعه کنید میتوانید از منوی دوستان آواتار نیوز وارد وب سایت اواتار نیوز بایگانی شوید .

بایگانی

نویسندگان

منتشر شده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 3

داستان


قسمت سوم

هوا آفتابی بود . از بیرون صدای بازی دو بچه شنیده می شد . لیان آن ها را می دید . یکی از پسر ها کاملا شبیه او بود . انگار....
" لیان .. مواظب کگین باش . او برادرت است  ." پسر بزرگ تر جواب داد :" چشم مامان . هی کگین میای برویم پیش پدر . " کودک سرش را به نشانه ی بله تکان داد . لیان به سمت مادرش برگشت . مادر در چشمان او خیره شد .  چیزی برایش آشنا بود . " کگین .... کگین ....کگین "  
ناگهان تصویر آن پسر معلوم شد . " اسم من کگین است  . "
   برخورد با آن پسر را به یاد آورد . آن چشمان ریز . موهای نا مرتب . آن پسر  ..............
آن پسر برادرش بود .

 لیان کم کم به هوش آمد .اول نفهمید که کجاست اما بعد از دیدن تابلوی روی در ، فهمید که در بهداریست .  
دکتر میگفت این بیهوشی ناشی از درد زیاد بوده و باید بیشتر استراحت کند اما لیان مخالفت کرد و بعد از چند دقیقه به بیرون رفت . نمی توانست باور کند . سرنوشت او را مانند مهره ای در شطرنج کرده بود که هر وقت می خواست آن را به حرکت در می آورد . انگار بازیچه ای بود نزد اقبال . " اسم من کگین  است  " این جمله مدام در ذهنش مانند یک سریال تکرار میشد . سریالی تلخ از زندگی یک نوجوان .
چند روز گذشت . اوضاع مانند قبل شده بود . همان روزمرگی قدیمی که در وجود کارگران رخت بر بسته بود .  همان زندگی کردن برای مردن . بدون هدف . بدون آینده . بدون روشنایی ...... لیان اما هنوز آن جمله را فراموش نکرده بود . طنین اندازی صدا هنوز در گوشش بود .  لیان دست از کار کشید . ایستاد و عرقش را پاک کرد . چکش را برداشت تا دوباره شروع کند اما چیزی مانعش شد . صدایی جیغ مانند از درون تاریکی می آمد . لیان به جلو نگاه کرد . چیزی ندید جز تاریکی . باز ان صدا اذیتش کرد . بالاخره چکش را بر زمین انداخت و به سمت تاریکی رفت . دستش را درون تاریکی برد تا چیزی لمس کند . ناگهان دستش گرفته شد و به درون تاریکی برده شد .  کم کم چشمانش به تاریکی عادت کرد . به اطرافش نگاه کرد . صدایی از پشت سرش آمد . " نه . نه  حداقل به آن بچه ی کوچک رحم کن . نهههههههه .. " لیان برگشت . صورت مادرش را دید . قطرات اشک از گونه هایش سرریز شده بود . پسری کوچک را  د ید . مرد شمشیرش را بالا برده بود تا ضربه بزند . شمشیر را پایین آورد تا به بچه ضربه بزند اما چیزی مانعش شد . به چیزی غیر از پسر ضربه زده بود . لیان چشمانش را بست تا آن وضعیت اندوه بار را نبیند . هیچ وقت نتوانسته بود چشمانش را در برابر آن صحنه نبندد . 
لیان چشمانش را باز کرد . چهره ی مرد روشن شد . با آن که کلاه سرش بود اما قابل شناسایی بود . او کسی نبود جز رییس زندان کارگران . مرد لبخندی زد و گفت : " خودت باعثش شدی . " لیان از تعجب با دهان باز خیره مانده بود . 
کسی که تمام زندگی اش را گرفته بود ، کسی که لبخند از لبانش برده بود ............
لیان فریاد زد . با تمام قدرتش . می دانست کسی صدایش را نمی شنود . می دانست در جهان دیگری است  . می دانست . همیشه دانسته بود . همیشه .....
شعله ای روبروی لیان زبانه می کشید . لیان با چشمان اشک آلود به شمع خیره شد . از شعله نور بیرون می آمد . نور مانند صفحاتی از یک کتاب همه جا پخش شد . تنها صفحه ی آخر کتاب باقی مانده بود اما ....... 
آن تنها تصویر بود . تصویری پر از ناگفته ها .... لیان عکس را برداشت و به آن خیره شد . ابتدا تنها برف می بارید  . اما بعد چند مرد از درون برف ها بیرون آمدند . سپس به درون خانه ای رفتند . لیان فهمید که آن ها چه قصدی دارند . آن ها اعضای لوتوس سفید بودند و برای انتخاب آواتار  به آن جا سفر کرده بودند . آواتار کورا .............
تمام ماجرا های آواتار قبلی در عکس تکرار  شد .از جوانی تا پیری و زمان مرگ . بعد عکس دوباره سفید شد . سپس دوباره اعضای لوتوس سفید مشاهده شد .  آن ها وارد خانه شدند . مردی با ریش هایی بلند کلاهش را برداشت . سپس فردی دیگر نیز کلاهش را برداشت . او استاد باد افزار ، میلو بود . میلو به کودکی پشت صندلی اشاره کرد . پسر برگشت و به مرد نگاه کرد . مرد لبخندی زد و دستی بر سر پسر کشید . ناگهان پسری بزرگتر وارد اتاق شد . میلو ناگهان ترددی کرد  . رو به مرد ریشو کرد و با او حرف زد . سپس از اتاق بیرون رفت و با جعبه ای وارد شد . در جعبه را باز کرد و وسایل درون آن را بیرون ریخت . پسر بزرگ تر نشان یکی از عناصر را انتخاب کرد اما پسر کوچکتر آب نبات را . میلو با صدای بلند گفت : " اسمت چیست پسر کوچک ؟ " پسر بزرگتر گفت :" لیان ...." 
ناگهان تصویر از دست لیان بر زمین افتاد . تاریکی کم کم از بین رفت . لیان به بالای سرش نگاه کرد . چهره ای آشنا به او نگاه می کرد . اوکسی نبود به غیر از آن قاتل . مرد گفت : " حالا همه چیز را فهمیدی ؟ " سپ س دستانش را بر گلوی پسرک آویخت . او گفت : " حالا که همه چیز را فهمیدی بهتر است که با خودت به گور ببری ." مردی با دست آزادش به پشت سر اشاره ای کرد . لیان نگاه کرد . پسری کوچکتر آن جا بود .  شمشیری در دست داشت . پسر سرش را بالا آورد .  
او .......................................... کگین بود . 

نظرات

  1. Neat blog! Is your theme custom made or did you download it
    from somewhere? A design like yours with a few simple tweeks would really make my blog
    jump out. Please let me know where you got your theme.
    Bless you
    • محمد امین عبیدی

      یعنی چی بریدین ؟!
      اگر منظورت اینه که رفتیم نه . فعلا در حال کار روی یک پروژه هستیم برای یک سایت خبری کارمون تموم شد . احتمالا خیلی زود بر میگردیم .

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.