تبلیغات
آواتار نیوز - فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 1

درباره سایت

سلام ، به آواتار نیوز فاز هفتم خوش آمدید
آواتار نیوز در بیست و دوم تیرماه سال 1393 توسط محمد امین عبیدی تاسیس شد و تا تیر ماه سال 1395 شش فاز را پشت سر گذاشت در همین مدت نویسندگان زیادی به آن پیوستند و نویسندگان زیادی از آن رفتند . در 5 تیرماه 1395 مطالب قبلی (فاز 1 تا 6 ) وب آواتار نیوز به وب سایت "آواتار نیوز بایگانی" منتقل شد و تمامی مطالب جدید در قالب فاز هفتم و ظاهری نو و آراسته پخش خواهد شد .
در صورتی که میخواهید مطالب قبلی را مطالعه کنید میتوانید از منوی دوستان آواتار نیوز وارد وب سایت اواتار نیوز بایگانی شوید .

بایگانی

نویسندگان

منتشر شده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

فریاد آتش : فصل 1 - قسمت 1

داستان


داستان را میتوانید در ادامه مطلب مشاهده نمایید ...
قسمت اول

هوا گرم و خشک بود . البته هر روز این گونه بود . کارگران باید در آفتاب سوزان اوماشو می ایستادند و از زمین سنگ استراخ می کردند .  
زندگی برای آن ها غیر قابل تحمل شده بود . نه تنها برای آن ها بلکه برای تمام مردم کشور .  بعد از حمله ی پادشاه ملت خاک به قوم آتش ، همه چیز به هم ریخته بود .
لیان " سعی می کرد با این وضعیت کنار بیاید اما شرایط بسیار سخت تر از آن چیزی بود که فکرش را می کرد . شلاق ماموران ، آفتاب سوزان ، مردانی که حتی غذا برای خوردن نداشتند . این ها تنها چیز هایی بودند که در ذهن پسرک رخت بسته بودند .
تازه وارد 14 سالگی شده بود .  هفت سال بود که تنها زندگی می کرد . بدون خواهر و برادر ، بدون پدر و مادر ، بدون خانواده .....
آن شب را هیچ وقت یادش نمی رفت . هوا طوفانی بود  ، تنها چیزی که یادش بود صدای زمزمه ی مادر بود که برای او و برادر کوچکترش  لالایی می خواند . بعد رعد و برقی زد و بعد ...... 
بعد از آن تنها فریاد های پدرش برای مواظبت از او و مادرش به او امید می بخشید . امیدی که در کنار تاریکی هیچ گونه نوری نداشت . شعله ی روشنایی در دل لیان خاموش شده بود . احساسش ، عاطفه اش ، آرزوهایش همه و همه از ذهن او پاک شده بود .  
آ ن شب همه ی اعضای خانواده اش کشته شدند . هیچ کس نبود تا از او مراقبت کند .  از هفت سالگی روی پای خودش ایستاده بود اما وقتی فهمید که شرافت و غرور برای ماموران معنی ندارد ، از آن دست کشید . بعد از حمله ی پادشاه جوانان و کودکان را از قوم آتش به سرزمین خاک آوردند تا از آن ها بیگاری بکشند .
 حالا تنها کاری که می کرد فرار از شلاق بود و بس .
 هر نفسی که می کشید ، بوی کینه و نفرت می داد . نفرت از ماموران خاک افزار  و نگهبانان  ، نفرت از مردم بی کار و بی زندگی ، نفرت از از خودش ......
                                          ***********************
ساعت یک بعد از ظهر بود و وقت ناهار . البته اگر بتوان به یک گیاه بد ترکیب و خاکی غذا گفت . به هر حال برای کارگران موهبتی بزرگ بود . آن ها با ولع تمام غذایشان را می خوردند و بعد از آن مانند یک ماشین دوباره به کار می افتادند . 
اما این برای لیان کافی نبود . هنوز عادت نکرده بود و نمی توانست آن غذا را بخورد  . همچنین نمی توانست افراد سالمندی را ببیند که با خستگی شدید ، بعضی هایشان هم با پا درد نمی توانند آن غذا را هضم کنند . 
ناگهان پیرمردی در کنار لیان ظاهر شد . هیچ اثری از خستگی در چشمانش دیده نمی شد . با لبخندی رو به لیان گفت : " هی پسر جون . اون غذا اصلا خوش مزه نیست . " لیان با تعجب به او نگاه کرد  . پیر مرد هنوز در چشمان او خیره شده بود . لیان گفت :"واقعا ؟ " 
آره واقعا . می دونی ، من 10 ساله دارم این جا کار می کنم . هر روز همین غذاست .  حالا یک خواهش ازت دارم . یک درخواست خیلی مهم . شاید به سیاست هم ربط داشته باشه . شاید این درخواست باعث بشه که این مردم از این وضع رهایی یابند . درخواستم اینه  ..... میشود  اون سیب زمینی رو به من بدی ؟
لیان که تازه فهمیده بود آن مرد برای چه به او نزدیک شده ، غذایش را به او داد . نیازی هم به آن نداشت . 
ناگهان صدای همهمه ای به گوش رسید  . کارکنان دور چند نفر ایستاده بودند و داد و فریاد می کردند . لیان جلو تر رفت و وارد جمعیت شد . یک مرد غول پیکر در برابر پسری هم سن و سال لیان در  میدان ایستاده بودند . وقت مبارزه بود . اما عدالت در این جا صدق نمی کرد . یک غول بیابانی در برابر پسرکی بی آزار . 
مبارزه آغاز شد و در همان اول مرد بزرگ لگدی نثار پسر کوچک کرد و او را به سمتی پرت کرد .  لیان از مرد ی که کنارش ایستاده بود پرسید :" چه اتفاقی افتاده ؟ " مرد گفت :" این مرد بزرگی که می بینی اسمش  "بولداگه " . اون پسر بهش ناهارش رو نداد . حالا هم باید عاقبتش رو ببینه . هاهاها . کارش تمومه ." ناگهان لیان جلو رفت . مرد گفت : " هی چیکار می کنی ؟ الان له میشی . " اما لیان ادامه داد و جلو تر رفت تا جایی که کاملا میان بولداگ و پسرک بود . او به سمت بولداگ برگشت و گفت :" هی بولداگ . چطوره با هم قد خودت بازی کنی ؟ " بولداگ با صدای خش دار گفت : " از سر راهم برو کنار بچه . مگه نمی بینی دارم مبارزه می کنم ؟ نکنه می خوای بمیری ؟ "  لیان با پوزخندی جواب داد : " انگار قانون سرت نمی شه . این جا مبارزه ممنوعه . البته شاید هم می ترسی . " ناگهان بولداگ عصبانی شد و صورتش به رنگ بنفش در آمد و با خشم به سمت لیان حمله ور شد . لیان با هوشیاری از سر راه او کنار رفت . ناگهان سکوتی حکم فرما شد . بولداگ راهش را کج کرد و دوباره به سمت لیان رفت اما او با یک پرش از روی سر او عبور کرد و بعد با یک لگد به پاهای مرد او را نقش برزمین ساخت . مردم که ساکت بودند ناگهان به وجد آمدند و یکصدا لیان را تشویق کردند . اما یک دفعه صدایشان خوابید . نگهبانی با چماق الکتریکی به سر بولداگ ضربه زد و اورا بیهوش کرد . به سمت لیان رفت تا اورا هم بیهوش کند که ناگهان صدایی از پشت سر شنیده شد . صدای دست زدن بود . مردی از درون سایه ها بیرون آمد و با لبخندی به نشانه ی رضایت گفت :" خوب مبارزه می کنی جوان . " لیان که حالت مبارزه گرفته بود ، به حالت عادی در آمد و گفت : " ممنون اما ... "  مرد دستش را بالا آورد و گفت :" نمی خواد تشکر کنی . مبارزت با بولداگ قابل تحسینه . تو میت ونی جوان ترین عضو ارتش ما باشی . ارتشی برای نابودی کامل قوم آتش . هاهاهاهاهاهاها . " لیان با ترس یک قدم عقب رفت . نمی توانست نابودی کشور و ملت خود را تصور کند  . نمی توانست . شاید هم مرد مزاح می گفت . یک قدم دیگر عقب تر رفت که ناگهان شوک الکتریکی به او وارد شد . حالا موضوع را فهمید و آرامی به بیهوشی تن داد .

نظرات

  1. در واقع در همین محدوده ی زمانی که ما هستیم .شاید در فصل اول خیلی نشون داده نشه اما در فصل دوم بیشتر به زمان حال نزدیکه

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.